تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان

در فصل بهار به دنیا آمده ام و در سایه ی رحمت خداوند در زندگی که برایم مقدر شده است رشد و پرورش پیدا کرده ام. اکنون با امید به الطاف بی دریغش تار و پودی خواهم ساخت در پلیه ی پرورش روحی ام تا چون پروانه ای با بالهای رنگین رهایی، بر گلستان حقیقت و عشق پرواز کنم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : پروانه

وقتی چتر انتخابات باز میشه به همه جا سایه میاندازه. شبانه روزی ما هم از این قاعده مستثنی نبوده و نیست.

یکی از همین روزهای انتخابات ریاست جمهوری بود.  یکی از صندوق های اخذ رای را در نگهبانی شبانه روزی ما گذاشتند. رئیس شبانه روزی و برخی از پرسنل اداری هم اون روز اومده بودند. خانمی که در امور اداری کار میکرد و مسئول پرونده ها بود شناسنامه همه بچه هایی که حق رای داشتند از پرونده هاشون استخراج کرده بود. اون موقع شناسنامه ها دست خودمون نبود.علتش شاید این بوده که فکر میکردند ما ارزش این دو برگ مهم رو نمی دونیم و ممکنه پاره اش کنیم.

در بین بچه هایی که حق رای داشتند عده ای بودند که قدرت تشخیص نداشتند و از لحاظ عقلی عقب افتاده بودند. البته نه اینکه ما قدرت تشخیصمون خیلی بالا بود. نه اینطوری هم نبود. هنر ما این بود که خودمون می توانستیم اسم کاندیدایی که رئیسمون می گفت رو بنویسیم. اون بچه ها هم چون نمی توانستند، یکی مسئول شده بود و برگه هاشون  رو پر میکرد.

اون موقع ما نمی دونستیم چقدر این رای ها مهم هست! 

الان هم نمی دونیم چقدر رای ما مهم است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 آبان 1394 :: نویسنده : پروانه

بدون عنوان ، گلچین افکاری است که فرصت بالندگی و رشد پیدا نکردند تا در قالب موضوع و یا عنوان خاصی  تجلی بیابند. افکاری که نمی توان براحتی عنوان پریشان را برایش انتخاب کرد.

گلچین اول: آغاز سال قمری است. ماه محرم ماه تنهایی و غربت، ماه تفکر و اندیشه، ماه تقابل حق و باطل است. تقابلی که گاهی افکارم را به ارتداد می رساند. گاهی با سخنرانی ها و مداحی ها قلبم به لرزه می افتد و حق را در ردای آن ها می بینم و گاهی در لایه لایه های دعایشان مسند باطل را ترسیم می کنم. این چه تقابلی است؟


گلچین دوم: نذری دادن و نذری پختن و نذری گرفتن، افکارم را سخت مشغول کرده است. برای شفاعت و سلامت خانواده و فرزندان آشی را نذر کرده ام که تمایل دارم هر سال مجلس پختن آش پرشورتر از سال قبل باشد. مجلسی که از سه چهار نفر شروع می شود و تاکنون از مرز 10 نفر عبور نکرده است. هر سال در لیست کردن افرادی که باید حضور داشته باشند به شک و شبهه می افتم. چرا آش می پزم؟ چرا باید تبدیل به مهمانی شود؟چه کسانی باید دعوت کنم؟ و چه کسانی باید آش بخورند؟ چرا امسال زیارت عاشورا به دلم نچسبید؟ چرا اینطور شد؟ از چه کسانی نذری بگیرم؟ چه کسانی باید نذری بدهند؟ آیا باید نذری بدهیم یا پول آن را صرف کارهای خیریه کنیم؟ مگر این نذری ها نوستالوژی محرم نیست؟ آیا نذری پختن برکات دارد؟ بودنش بهتر است یا نبودنش؟ این چه وسواسی است؟


گلچین سوم: امسال برای اولین بار به تو فکر کردم. تلاش کردم تا خودم را در نقش تو تصور کنم. حتی تصورش هم برایم سنگین بود.

ظهر عاشوراست. با اندوهی که از مرگ عزیزانت داری و با باور و ایمانی که از اعتقاد راستین نشأت گرفته به اسارت قاتل جگر گوشه هایت می روی. شهر به شهر، تو و زنان بیوه دیگر را به نمایش قدرت می برند تا کوه عزت نوه پیامبر و دیگر داغداران حماسه کربلا را متلاشی کنند. چه بار سنگینی بر دوش داری؟ چه غم جانگدازی است که حق را در منش پدر و مادر و جد بزرگوارت ببینی و در تلاطم قدرت باطل اندوهگین شوی. امروز تنها و بی کس به یاد خون دل های مادرت به فرق شکافته پدرت و آغوش سرد و بی سر برادرت فریاد وااسفا سر میدهی . چرا؟ چرا با تو و خانواده ات و دوستانت اینطور کردند؟ مگر آنها نمی دانستند تو و برادرت نوه پیامبر هستید ؟ مگر نمی دانستند مادرت، "ام ابیها " و پدرت "جانشین به حقش" بود. چه اتفاقی افتاد که اینگونه چشمها بسته شد؟ حق کتمان گشت و باطل جلوه فریبنده اش را هویدا کرد؟ وای....وای...اگر من جای تو بودم! این چه غمی است؟

زینب جان من را شریک غمت بدان. از طرف من به مادر عزیزت تسلیت بگو و به خانواده نازنینت بگو شفاعتمان کنند تا مبادا جلوه های باطل، بصیرتمان را نابود کند.

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 مهر 1394 :: نویسنده : پروانه

می مانم تا بر فرش قرمز وجودم  گام امید بردارم

می مانم تا  بر سیمرغ بلورین دنیایم بوسه رهایی زنم


می نویسم تا غبار خاطراتم بر آرزوهای سفیدم سایه نیفکند.

می نویسم تا پروانه وجودم عروج از پیله ها را سرمشق کند.


می تویسم تا کوک کنم نجوای درونم را

می نویسم تا صید کنم صیاد محرابم را


و در ادامه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 خرداد 1394 :: نویسنده : پروانه

خوابگاههای شبانه روزی كه بر اساس سن و مدرك تحصیلی تقسیم بندی شده اند پر شده از اتاقهایی با تخت و كمد فلزی به تعداد نفرات بچه ها. اتاق ما با داشتن كتابخانه و كمد بزرگ آینه دار، كمی مجهزتراز بقیه اتاقهاست.  تعداد نفرات اتاق ما از بقیه كمتر هست، بنابراین فضا و جایی برای موكت انداختن و نشستن مابین تخت ها وجود دارد. علاوه بر شوفاژ كه در همه اتاقها وجود داره، ما یك چراغ علاء الدین داریم كه معمولا  برای گرم كردن نان و غذا از آن استفاده می كنیم. در هیچ خوابگاهی، امكان پخت و پز و حتی یخچال وجود ندارد.

چراغ علاء الدین برای ما حكم یك گاز چند شعله دارد. مخصوصا شبهای زمستان كه بچه ها قصد دارند برای گرفتن روزه های قضا شده، مستحبی و پیشواز از آن برای طبخ غذا استفاده كنند. تهیه غذای سحری در روزهای پایانی شعبان و یا غیر از ماه رمضان به این صورت هست كه ما باید لیست تعداد بچه ها را به رئیس آشپزخانه بدهیم و به تعداد نفرات دو عدد تخم مرغ و كره و قند و كمی چایی خشك تحویل بگیریم. من عاشق این شب ها هستم...

به دلیل طولانی بودن شب های زمستان، برنامه سحری ما با دو ساعت تاخیر شروع میشه از ساعت 2 علاء الدین رو روشن میكنم و روی آن كتری آب میگذارم و سعی می كنم تا جوش آمدن آب كتری كه معمولا 45 دقیقه تا یكساعت به طول می انجامد بیدار بمانم. كنار علاء الدین می نشنیم و به محفظه شیشه ای و شعله های آبی و زرد رنگ آن خیره شوم تا  صدای غل غل كردن آب كتری را بشنوم. 


گاهی در اتاق قدم میزنم ، از پنجره به نور چراغ ماشین ها و به ساختمان هایی كه در آنطرف دیوار محوطه شبانه روزی وجود دارد نگاه می كنم. به درختان نارنج بلوار ، به بچه هایی كه به آرامی خوابیده اند و به صدای بارش باران گوش می كنم. شگفتا...چه شبی است امشب ...كتری در حال جوشیدن است. در همان كتری چای خشك را می ریزم و ماهتابه را می گذارم تا داغ شود و یك غالب كره وسط آن می گذارم و بعد تخم مرغ نیمرو... ساعت از سه نیمه شب گذشته است. بچه ها باید بیدار شوند. نان را روی علاء الدین می گذارم تا برشته شود...و بعد كتری چای...چهار و پنج نفری هستیم. در سكوت سحری را می خوریم و گاهی با یادآوری خاطرات می خندیم تا زمان بگذرد ...اذان صبح به افق شیراز...الله اكبر 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : پروانه
دیروز از صبح كه بیدار شدم منتظر بودم زمین و زمان به مناسبت بدنیا آمدنم و این روز خجسته جشن و سرور بر پا كنند. صبحانه را برای اهالی منزل با شور و نشاط آماده كردم. حیاط رو شستم و گلدونارو آب دادم. سعی كردم با تغییرات جوی به استقبال این روز با شكوه بروم...
در حالی كه صبحانه رو می خوردیم زیر چشمی همه رو نگاه می كردم تا ببینم آثار تغییر در چهره شان دیده می شود.هیچ علامتی دال بر اینكه آنها روز تولدم را به یاد داشته باشند ندیدم. پس از صرف صبحانه هر كدام به دنبال كاری رفتند. اما دریغ از یه حضور ذهن...
تا غروب همه تماس تلفنی ها و پیامك ها مثل روزهای قبل بود. پیامك ها حاوی نكات ارزنده و تبلیغ سوئیت های كنار دریا، سفر به مشهد و مالزی و تورهای ارزان قیمت و فال حافظ بود. هیچكی یادش نبود ...ناگهان ندایی از قلبم به گوش رسید كه برخیز و این خبر مهم را به زبان بیاور تا بلكه اهالی منزل به خودشان بیایند و .... 
در حالیكه پسرم سرش تو موبایل بود و بازی اعتیاد آور كلش آف كلنز رو بازی می كرد و پدرشان مشغول تماشای تلویزیون بود و دخترم در دنیای مجازی پرسه میزد،  با صدای حزن انگیز اعلام كردم ...." چرا؟ ...چرا اینجوری میشه؟ من تولد همه شما رو فراموش نمی كنم ....ولی شما....
پدر در حالیكه مشغول تماشای فیلم بود به فكر فرو رفت گفت : امروز ؟ نه ...امروز كه نیست
دخترم : وای مامان ببخشید ...مگر رفتیم تو اردیبهشت؟
پسرم: دوید طرفم و مرا بوسید و گفت مامان تولدت مبارك ... ببین اتك رو بردم و سه ستاره شدم و كلی جام و اكسیر قرمز و سیاه و سكه گرفتم. اینم كادوی تولدت...
و بعد...
فهمیدم كه روز تولدم دیروز نبوده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 فروردین 1394 :: نویسنده : پروانه

با رویشی نو در طبیعت، جوانه های امید و انتظار در دل ما سبز میشود و به یمن آن، به استقبال سال جدید می رویم. سالی كه فكر می كنیم پر از اتفاقات خوب و شیرین هست.

سال 93 به انتها رسید. نمی دانم در نبرد زندگی و در مسابقه بین توشه دنیا و آخرتم كدامیك پیروز شدند؟ نمی دانم در سختی ها و خوشی هایی كه در سال 93 نصیبم شد، خدا را چند بار دیدم و صدایش زدم؟ نمی دانم ...

تنها چیزی كه میدونم اینه كه من دارم یاد میگیرم سكوت كنم. چرا؟ نمی دونم...شاید اینم یكی از درس های زندگی است...

میگن سالی كه نكوست از بهارش پیداست. بهار امسال بارانی تر از سالهای گذشته بود. بهار امسال با جشن برد – برد هسته ای در خیابان ها آغاز گردید.بهاری كه با فوت زنان شخصیت های مهم سیاسی آغاز شد. دوستم در غم از دست دادن پدرش در سوگ نشسته است.. بعضی ها در بستر بیماری با مرگ دست و پنجه نرم میكنند. بعضی ها آغاز زندگیشان را جشن گرفته اند. بعضی ها در انتظار تولد نوزادی هستند كه گرمابخش زندگیشان خواهد شد. چه تعبیری از سال خوب و بد وجود داره؟...

امیدوارم سال جدید سال رحمت و بركات خداوند باشه. رحمت و بركاتی كه گاهی در پس مصیبت ها و بلایا ما را به چالش می كشد...

خدایا در شادی ها و در مصیبتها ما را تنها مگذار

 

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِینَ

پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا كردیم، ما را مؤاخذه مكن! پروردگارا! تكلیف سنگینى بر ما قرار مده، آن چنان كه (به خاطر گناه و طغیان،) بر كسانى كه پیش از ما بودند، قرار دادى! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرر مدار! و آثار گناه را از ما بشوى! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مایى، پس ما را بر جمعیت كافران، پیروز گردان!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 اسفند 1393 :: نویسنده : پروانه

" پرستار" واژه ای بود كه ما یاد گرفتیم  برای روپوش آبی های كلاه سفید بكار ببریم . پرستارهایی كه بعدها سفید پوش شدند و هركدام به نیت های مختلف برای گذران امور زندگیشون به دنیای شبانه روزی پا گذاشته بودند. بعضی هاشون مهربان و تاثیر گذار بودند و بعضی هاشون هم  بواسطه زندگی های سخت و طاقت فرسایی كه داشتند روحیه  خشن و غیر قابل تحمل بودند. عالیه خانم از اون پرستارهای مهربانی بود كه همه بچه ها دوستش داشتند. خانمی با موهای كوتاه و مدل كرنلی، شبیه عكس روی جلد بوردا ( مجله لباس و مد اون روزها) كه تو كارش خبره بود و در یك چشم بهم زدن ده تا نوزاد رو در دقایق كوتاه می شست و شیر میداد و اطلاعات زیادی در مورد بیشتر بچه ها در بدو ورود به شبانه روزی داشت. و به محض اینكه ماموركلانتری با یك نوزاد وارد شبانه روزی میشد عالیه خانم مسئول تعویض لباس نوزاد و شستشوی اون میشد و گاهی اوقات از ما برای نام گذاری نوزادها نظر می خواست. 

پری خانم همیشه مسئول اتاق شیر در بخش نوزادان بود. خانمی كه كمتر دیده میشد و با كسی كاری نداشت چون اتاق شیر جای حساس و تمیزی بود و هر كسی اجازه ورود به اونجا رو نداشت. بعضی از پرستارها ویژگی های منحصر به فردی داشتند و همه ازشون حساب می بردند. مشخصه اونا هیكل درشت و چاق ، روحیه خشن و نفوذ ناپذیر و چند ردیف النگوهای درشت طلا تا نزدیكی های آرنج دستشان بود كه با هر تكونی كه به دستشون میدادند صدای جرینگ جرینگ النگوها مایه فخر و مباهات اونا به پرستارهای زیر دست و مظلوم میشد. پرستارهای قلدری كه قبل از انقلاب بیشتر در شیرخوارگاه بودند وبرای خودشان ماجراهای عجیب و غریب و پارتی های مختلف داشتند و راه یافتن به خلوت و اكیپ و كلونی شان كار هر كسی نبود. بعضی از پرستارها كه سنشون كمتر بود محجوب تر، ترسو و بیشتر تابع جمع بودند و بعضی ها كه پیشكسوت بودند كاری به دیگرون نداشتند و سرشون تو كار خودشون بود و در بین اینها كسانی هم بودند كه خیلی مومن و معتقد بودند و به بچه ها نماز خواندن و آداب زندگی رو یاد می دادند و نقش مادر رو برای بچه های محبوبشان بازی می كردند و گاهی بچه ها رو به خانه هایشان می بردند. در زمان جنگ هم بعضی هاشون خانواده های درجه یكشون رو از دست دادند و مادر شهید و خواهر شهید شدند. 

ارتباط ما با پرستارها بد نبود. اگر چه گاهی نیاز میشد با اتحادمون تسویه حساب كوچیكی با آنها داشته باشیم. مثل شكستن در كمد خانم "ع" كه كلی از هدایای بچه ها رو اونجا پیدا می كردیم و راه ندادن خانم " آل" به خوابگاه و تعویض اجباری ایشان، مزاحم تلفنی به منزل دو تا از پرستارهایی كه زیادی احساس خوش تیپی می كردند و زیر نظر گذاشتن خانم خوش تیپ مو مشكی كه بر خلاف ظاهر شیك و با كلاسش، كنترل دستش نداشت و هر وقت به كمدی نزدیك میشد بچه ها آژیر خطر به صدا در می آوردند.

القصه...یعنی ...بعله...ما دیگه با پرستارها سرو كار نداریم. گاهی اوقات خبر بازنشستگی و فوتشان رو از بچه هایی كه در شبانه روزی هستند می شنویم و برای بعضی از آنها اشك می ریزیم و برای همه آنها از خدا طلب آمرزش می كنیم. گاهی به عنوان لیدر بچه ها در تسویه حسابها زیاده روی كردم و آبروی بعضی از آنها را بردم و این عذاب وجدان همیشگی منو آزار میده و امیدوارم آن ها من رو بواسطه اینكه خیلی جوان و خام بودم ببخشند.

در این روز خجسته از همین پیله ، من دست همه پرستارهای نازنین شبانه روزی های ایران رو می بوسم و به همه آنها خدا قوت می گویم. امیدوارم خداوند به زندگیشان بركت و رحمت واسعه عنایت بفرماید و روح تمام پرستارهایی كه مدتی با آنها زندگی كردیم مورد قرین رحمت و مغفرت الهی قرار گیرد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 19 بهمن 1393 :: نویسنده : پروانه

بچه های قبل از دهه پنجاه خیلی بیشتر از من كه دهه پنجاه هستم می توانند تفاوت شبانه روزی قبل و بعد  از انقلاب  رو  به تصویر بكشند. من از راهپیمایی های انقلاب چیزی یادم نمیاد. تنها چیزی كه یادم میاد كوچه مسدود و گاز اشك آور بود و زیبا خانوم كه سعی میكرد با دستمال خیس سوزی چشم بچه ها رو التیام بده...

خاطراتی كه قبل از انقلاب یادم میاد محیط منضبط و قانونمند شبانه روزی هست. پرستارهایی با روپوش آبی آسمانی و کلاه سفید بر سرشون و خانم مربی ها با بلوز و دامن یا کت و دامن ، عالیه خانم و کبری خانم که جمعه ها تعطیل بودند، تقسیم بندی بچه ها بر اساس ضریب هوشی و سن ، مقررات خشک پادگانی حاکم بر شبانه روزی، لولوهای ظهر، کتک های قبل از خواب و  خانم كاف سختگیرترین مربی رو یادم میاد که هر روز صبح بچه ها رو  روی نیمکت حیاط می نشاند و دنبال سوژه ای برای تنبیه می گشت. خانمی با آرایش غلیظ و ناخن های بلند لاك زده و موهای روشن و دامن كوتاه كه عادت داشت  پاش روی پاش بزاره و در حالیکه زیر چشمی بچه ها رو زیر نظر داشت كفش های پاشنه بلندش رو تكون میداد . خانمی شبیه ناظمای مدرسه كه  بر خلاف همکار مهربانش بهترین شیوه تربیتی رو کتک و تنبیه بدنی و تحریم بچه ها از آنچه علاقه داشتند، می دانست. از آنجاییکه من دختر پر جنب و جوش و شیطونی بودم ، معمولا به همراه نادر و پدرام متهم ردیف اول تنبیهات خانم کاف بودیم. تنبیه من نرفتن به استخر و شنا بود...
استخری كه ما می رفتیم. استخر روبازی بود كه معلم شنا به نام جمشید داشت. آقا جمشید مثل ماهی شنا می كرد و سانس آموزشی بچه های زیر 7 سال رو به عهده داشت. با وجود اینكه بیشتر روزها از رفتن به استخر تنبیه میشدم اما ظاهرا استعداد ذاتی ام در فراگیری شنا و آموختن اصول آن از آقا جمشید باعث شده بود تا سالهای سال بدون هیچ دوره آموزشی شنا كنم و حتی برای استان در زیر 14 سال رشته قورباغه انتخاب شدم. بماند كه رئیس وقت اجازه رفتن من به مسابقات استان نداد.... بگذریم....بعد از سانس آموزشی شنا، محوطه فضای بازی وجود داشت كه اكثر خانم ها اونجا جمع میشدند و حمام آفتاب می گرفتند و معدود آقایانی هم وجود داشتند و از تك خوانی و تنبك و رقص خانم ها که ترانه های کوچه بازاری می خواندند ، لذت می بردند. ما بچه ها  گوشه ای می نشستیم و منتظر سرویس شبانه روزی می ماندیم و گاهی از ما برای هم خوانی و رقص استفاده میشد.
مسئولین شبانه روزی با برنامه های منسجم و قانونمند سعی می کردند از ما که گلچین بچه ها بودیم دختران و پسرانی تربیت کنند که در خدمت کشور باشیم. دخترانی که از کودکی باید رقص و آواز فرا می گرفتیم و پسرانی که باید حرفه ای را می آموختند. البته با وقوع انقلاب اسلامی و متوقف شدن برنامه های خیریه فرح و انتقال ما به شبانه روزی بزرگ و ادغام همه بچه ها در یک محیط بزرگ و بی سرو سامان باعث شد تا ما از این تربیت ها فاصله بگیریم. اگر انقلاب یکی دو دهه دیرتر اتفاق می افتاد احتمالا ما یکی از خواننده های لوس آنجلس و یا یکی از پرستارها و پزشک های موفق بودیم یا یکی از دختران منتخب برای برنامه های پیشاهنگی و جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی در تخت جمشید بودیم.
تحولات انقلاب در شبانه روزی ما یکی دوسال طول کشید. پوشش پرستارها و مربی ها تغییر کرد. دیگه از اون روپوش آبی اسمانی و کلاه خبری نبود. خانم کاف جاش رو به خانم نیلوفر داد. خانم نیلوفر از اون خانم های مقتدری بود که تحت هیچ شرایطی حاضر نبود روسری سر کنه و دوست نداشت او را خواهر نیلوفر صدا کنیم. خانم نیلوفر نسبت به بچه ها ملایم و مهربان بود و با پرستارها و مربی ها جدی و قاطع بود. دیگه  از لولو و کتک های قبل از خواب و خانم کاف خبری نبود. این بی نظمی و تغییرات در شبانه روزی بزرگ ما ، شیرین و دلچسب بود. اتاق های اداری تغییرات زیادی کرد میز و صندلی ها به بهانه اینکه تشریفاتی بودند برداشته شدند و به جای آن موکت و فرش آمد. رئیس شبانه روزی به جای نشستن پشت میز،  روی موکت می نشست. ملاقات کننده های شبانه روزی کم شدند و دیگه با پیشاهنگان عکس نمی گرفتیم...این تغییرات با شروع جنگ و ورود بچه های جنگ زده آبادان سرعت زیادی به خود گرفت .خواهران و برادران جهادی به شبانه روزی ما رنگ دیگری دادند.
با وقوع انقلاب بی نظمی و بی برنامگی در شبانه روزی ما حاکم شد. شیرخوارگاه و کودکستان و دبستان ادغام شدند و بچه های مستعد و بی استعداد و عقب افتاده و حتی بچه های ایزوله با هم یکجا زندگی می کردیم و از کنترل برنامه های تربیتی قبل خارج شدیم. با آمدن انقلاب به شبانه روزی ، مفهوم تربیت رنگ دیگری به خود گرفت و محبت و مهرورزی جای تنبیه بدنی در دستور کار مربیان قرار گرفت...
نمی دانم اگر انقلاب نمی شد آینده ام چگونه رقم می خورد؟ آیا خوشبخت تر از الآنم بودم یا خیر؟...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 بهمن 1393 :: نویسنده : پروانه
سلام خبرنگار عزیز
ظاهرا دیر رسیدم. دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه...(لبخند)
روزجمعه بود. از اون روز جمعه هایی که ما نیت کردیم یه دل سیر فوتبال پرهیجان نگاه کنیم، غافل از اینکه همسرم بر خلاف من نیت کرده دو دیگ غذا بار بزاره...
القصه...درحالیکه 7 تا پیاز قدو نیم قد به دستمون بود و ژست آشپزهای دربار رو گرفته بودیم، جناب سردار دوست داشتنی ما، اولین گل رو به ثمر نشاند و به ما انرژی مضاعف داد تا 7 تا پیاز رو در یه چشم بهم زدن پوست گرفتیم و خرد کردیم. نوبت به پاک کردن لپه رسید....لعنت به این لپه ها ...اخراج پولادی و بعد پایان نیمه اول و پاک کردن نیمی از لپه ها...
نیمه دوم شروع شد و هنوز لپه ها پاک نشده. یه چشممون به ساق پاهای بازیکنان و توپ گردی است که مرتب تعقیبش می کنیم ، یه چشم دیگمون به لپه هاست که مرتب از روی سینی ولو میشن روی فرش و هر دو گوشمون هم به فرمان آقای خانه هست که از حیاط صدا میزنه : چی شد لپه ها؟...وای بر ما...چه فوتبالی! ...عراقی ها بمب انداختند نه ببخشید گل تساوی رو زدند ...وای نه...نود دقیقه تموم شد...وای بر من...30 دقیقه دیگه...
بعله...در حالیکه داشتیم لپه ها رو می شستیم یهو یه صدایی از سقف خونمون بلند شد . انگار بچه های همسایه هم به اتفاق خانواده فوتبال نگاه میکردند. با هر پرشی که انجام میدادند می فهمیدم یه گل زدیم و هر مشتی که به زمین خونشون و سقف بی زبان ما میكوبیدند می فهمیدم یه گل خوردیم. عجب وقت اضافه ای...لپه ها رو ریختیم رو گوشت و پیاز داغ و سریع پریدیم جلوی تلویزیون ...بعله...3 بر 2 عقب افتادیم...چه خبره اینجا!...میخکوب نشستیم پای تلویزیون ...یه ضربه کرنر، در اون شلوغی توپ اون جلو پا به پا میچرخه و در آخر، رو سر قوچی میشینه و گل گل گلللللللللللل...فکر کنم سقف خونمون اومد پایین. انگار پدر بچه های همسایه هم خودشو محکم رو زمین انداخته. صدای مهیبی از سقفمون شنیده شد...چه خبره!!!..بوی سوختن گوشت و لپه ها میاد...وای بر من...زیر گاز رو  خاموش کردم و رفتم پای تلویزیون و تماشای پنالتی...یکی این میزنه یکی اون میزنه..اه...لعنت به پنالتی...پنالتی ما گل نشد...خدای من چرا دستام اینقدر سرد شده...الهم صل علی محمد و آل محمد...یعنی میشه...وای نه...نه...نه...
به خودم میگم خاموش کن اون لامصب تلویزیون رو...برو به غذات برس ...
ما در روز جمعه ناهار و شام رو با هم خوردیم. این بود انشای ما..


پ.ن: این كامنت رو امروز برای دوست عزیزم زدم و دوست دیگری گفت به صورت جدا در وبلاگت بگذار. با اجازه خبرنگار عزیز در وبلاگ 
http://soozhenegar.ir



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

به تو می اندیشیدم 

تا...

تارو پودی نو خلق كنم

شوری در این پیله بیافرینم

بشكند دیوار طاق كسرایم

پر گشایم به نور وجودت

افسوس...

در ظلمت روزمرگی گرفتار شدم

در ربیعی دیگر به خواب زمستانی رفتم

در حسرت سوختن به نور ایزدیت ماندم 

و ...

نظاره گر بال گشودن پروانه های رنگینی بودم

كه در پی نوری از شمع برگزیده ات بودند  

 

شاید تولدی دیگر...


الهم صل علی محمد و آل محمد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

دوران دانشجویی و ماجراهای تلخ و شیرین خوابگاه دانشجویی به روزهای آخرش رسیده بود. زندگی ام در هاله ای از ابهام بود. ابهام از آینده شغلی و جایی برای زندگی...آیا باید زندگی را در نگاه  دانشجوی همشهری خلاصه می كردم كه نامش در كنار نام من در خوابگاه دانشجویی بر سر زبان ها افتاده بود... یا باید از خیر رویاهای شیرین و خوش بینانه دست بر می داشتم و به واقعیت پناه می بردم. واقعیتی كه من آموخته بودم نباید به خواستگاری همشهری دل خوش باشم كه جرات و جسارت انتخاب ندارد...... بنابراین ترم آخر دانشجویی ام  مصادف شد با ملاقات های متعدد من با حاج محمد و متعاقب آن ، انتخاب شهر تهران به عنوان مكانی برای زندگی مستقل، انتخاب حاج محمد به عنوان پدر، قیم و سرپرست قانونی و ....كارمندی به عنوان شغلی شریف و ...

زندگی مجردی با دوست و همیار همیشگی ام در آپارتمانی مستقل با كلیه امكانات در همسایگی مدیران سازمان ، آشنا شدن با حاج آقا تهرانی پیر و مرشد و دوست مشترك من و حاج محمد، ادامه تحصیل و موفقیت در مسیر شغلی ام... لطف و كرم خدایی بود كه هم شامل من و هم شامل كسانی بود كه به عنوان رابط و وسیله خیر و نیكوكاری انتخاب و برگزیده شده بودند. كسانی چون حاج حسین، حاج محمد، كبری خانم، فاطمه خانم، نازی و خانم خاوری  و ... ، دوستانی بودند كه در موقعیت های مختلف زندگی به عنوان خانواده ام همواره مرا یاری رساندند....

خانواده ای با این گستردگی در شهرهای مختلف برای كسی كه میخواهد مرا به عنوان همسر انتخاب كند شرایط سخت و مشكلی بوجود آورده بود... اما آقای مهندس به خاطر ویژگی های منحصر به فردش توانست از ارزیابی روسای سه شبانه روزی و سخت گیری های حاج محمد به خوبی برآید... بعد از مراسم خواستگاری در منزل كبری خانم در تهران و مراسم بعله برون در منزل خانم... در اصفهان، نوبت به مراسم عقد در منزل حاج محمد رسید. مراسمی كه حاج محمد با دعوت از بزرگان سازمان ، دوستان و آشنایان و حتی دعوت از یكی از ائمه جمعه آن را تبدیل به یك نمایش قدرت و یا یك عروسی متفاوت كرده بود كه خانواده همسرم (خانواده نزدیكی كه به تهران دعوت شده بودند) مثل آن را ندیده بودند. بچه های شبانه روزی به همراه مددكارانی از شیراز ، اصفهان و تهران در منزل دوطبقه حاج محمد به همراه همسران مدیران ارشد سازمان و دیگر مدعوین، جمعی را تشكیل داده بودند كه هر كدام به نوبه خود سهمی در شكوه این مراسم داشتند. در قسمت آقایان با حضور حاج آقا تهرانی و نماینده ولی فقیه و برپایی نماز جماعت به امامت ایشان، فضای رسمی و اداری بر مراسم دامادی آقای مهندس حاكم شده بود كه تا مدتها در یادآوری نام كسانی كه آن شب دعوت شده بودند دچار تردید و ایهام می شدیم و می خندیدیم...مراسم عقد ما تبدیل به هنرنمایی مسئولانی شده بود كه هر كدام در دادن هدایا و سكه طلا از یكدیگر سبقت و پیشی می گرفتند و ما به عنوان زوجی كه مورد لطف و رحمت خداوند بودیم بار دیگر در نمایشی دیگر و اینبار از نوع خانوادگی و در نقش دختر حاج محمد مراسم عروسی را جشن گرفتیم كه حاج بشیر آن را تدارك دیده بود...

یاد باد آن روزگاران یاد باد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

اصولا من احساسم قوی تر از عقلم هست. یعنی واكنش های احساسی و عكس العمل های رفتاریم زودتر از قضاوت های منطقی و عقلی ام هست.گاهی اوقات از یه چیزی دلخورم. یا دوست ندارم با شخص خاصی روبرو بشم. یا چیزی منو آزار میده اما نمیدونم این دلخوری یا ناراحتی و یا این وضعیت از كجا نشات گرفته؟ مدتها با خودم كلنجار میرم كه چرا من اینطوری شدم؟ چرا این حس بهم دست داده ...تازه عقلم شروع میكنه به كنتور انداختن...بعدبرای خودش صغری و كبری می چینه ...و به یه  نتیجه ای میرسه...اعتراف می كنم بیشتر موقعها عقلم عقیم مانده...

گاهی اوقات فكر می كنم باید یه حركتی انجام بدم. فكر می كنم باید تغییری رو برای فرار از این وضعیت انجام بدهم. و بازهم اعتراف میكنم كه این احساس و این نیروی درونم هست كه پیشقدم میشه و منتظر نتیجه های منطقی و دستورات عقلی نمی مونه. یه نیروی تدافعی یا یه نیرویی كه من رو به حركت سوق میده تا در برابر این بن بست ها مقاومت كنم. در طول زندگیم بارها شاهد فعال شدن این نیرو بوده ام. این نیرو در همه ما وجود داره و ما رو به سمتی سوق میده كه از وقایع و اتفاقات كمتر آسیب ببینیم. این نیرو مثل پادزهری است كه در مقابل ویروس واكنش نشان میده. اینجور موقع ها دست به كارهایی می زنیم كه از شرایط فعلی گذر كنیم.

فكر كردم چند دوره آموزشی ثبت نام كنم تا از این روزمرگی و یا از بن بست فعلی خلاص شوم و یه جورایی سرگرم شوم. یا سعی كردم شخصیت یا چهره دیگه ای از خودم رو معرفی كنم. البته این تصمیم مربوط به سالها پیش هست. اما انگار این چند ماه اخیر سفرای من به گذشته بیشتر شده و در این دو سه ماه وبلاگم فعال تر شده...حتما دنبال چیزی می گردم كه منو آروم كنه... مگر از چی دلخورم؟ .......از اداره و روابط انسانی حاكم بر آن؟ از سیاست سیاستمداران؟ از وضعیت اقتصادی؟ از جامعه ؟ خانواده؟ از چی؟...همه موارد؟ كدام پررنگ تر بوده؟ .........

و بازهم نوشتن را انتخاب كردم اما از دنیای مجازی دیگر و از محیطی بزرگتر به اینجا كوچ كردم. دنیایی كه دوستان واقعی در قالب نام های مجازی مجموعه نابی از نویسندگان با ذوق و اهل فكر و اندیشه در كنار هم قرار داده بود تا آن ها هم مثل من دنبال حقیقتی باشند كه در دنیای واقعی در روابط خشك و رسمی مدفون شده بود...بعد از چهار سال ، هر کدامشان حیاط خلوت و گوشه ای را با نام وبلاگ برای خودشان انتخاب كردند تا .............

من اینجا را انتخاب كردم ...شاید راحت تر بنویسم ...دلنوشته، خاطره ، شعر ... هر چی كه احساس منو بیان میكنه و به من آرامش میده ....حتی این نوشته طولانی ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

بچه ها....دارن میان...آقای میر و خانم...دارن میان...بدو...دوباره دارن كمدها رو می گردن...

دیگه فرصتی برای پنهان كردن وسایل غیر مجاز نبود...

آقای میر رئیس شبانه روزی به اتفاق دو تا از همكاراش سر زده وارد خوابگاه شدند تا كمد بچه ها را بگردند. آخرین باری كه كمد بچه ها رو گشتند، مربوط میشد به دو سال پیش، زمان رئیس قبلی...بهانه ای كه باعث شد اون موقع كمدها رو بگردند؛به خاطر رفتار مشكوك فری بود. فری یكی از دو دختر بازمانده آبادانی بود كه با من همسن و سال بود و تو یه مدرسه درس میخوندیم. دختر جسوری كه روز قبل از بازدید كمدها، از راه مدرسه رفته بود خونه دوست پسرش و غروب به شبانه روزی اومده بود...و بعد از جستجوی كمدها، رئیس قبلی موفق شده بود دو تا مجله پورنو از كمدش پیدا كنه...بعد از دو ماجرای پشت سرهم  كه برای فری اتفاق افتاد ...دوست پسر و اون مجله ...رئیس قبلی تصمیم گرفت كه فری رو به خانواده اش كه  از لحاظ مالی مشكل داشتند، تحویل بده..حتی گریه های مادرش و عذرخواهی فری كارساز نشد و فری از شبانه روزی اخراج شد تا آینده مبهمی برای اون رقم بخوره...

با آمدن حاج حسین و شیوه خاص مدیریتش، ورود افراد متفرقه به خوابگاه دختران ممنوع شد...البته آقای میر گاهی اوقات بواسطه اینكه سنش بالا بود از دستورات مافوقش سر پیچی میكرد ...و آن روز بدون هماهنگی با حاج حسین و بدون هیچ بهانه ای سرزده وارد خوابگاه شد و شروع به گشتن كمدها و تخلیه كمدها از وسایل آرایشی، نوار كاست و عكس خواننده های ایرانی و هنرپیشه های هندی كرد...از كمد اشرف بیشترین وسیله رو بردند، طوریكه پایین كمدش نشسته بود و در عزای از دست دادن وسایل گران قیمتش ماتم گرفته بود و فریاد میزد "همه دار و ندارم رو بردند"...كاری از دست كسی بر نمی اومد و من هم نتوانستم مانع ورود آقای میر و گرفتن وسایل بچه ها بشوم...

به خاطر این گستاخی، شبانه تصمیم گرفتیم به بخش اداری و اتاق رئیس و روابط عمومی دستبرد بزنیم. گروه 11 نفره  از بچه های مطمئن و دهن قرص، تشكیل دادیم و هر كدام رو به قسمت های مختلف برای نگهبانی و سركشی فرستادیم. بخش اداری شبانه روزی كه اتاق رئیس – آقای میر – در آنجا قرار داشت ساختمان طویلی بود كه روبروی درب نگهبانی بود و 6 نفر از بچه ها رو در 4 گوشه ساختمان و دو نفر دیگر را مقابل بخش اداری و دو نفر دیگه رو در خوابگاه مامور كردیم تا كشیك بدهند. خودم وارد روابط عمومی شدم و چند تا از نوار كاست های قرآن و نوحه رو برداشتم و سریع خارج شدم. سارا داوطلب ورود به اتاق آقای میر شد.  پنجره اتاق میر از اون قفل هایی بود كه با چند تا ضربه آروم دستگیره اش به سمت راست هدایت میشد و... در باز شد. سارا از پنجره رفت تو اتاق و موفق نشد وسایل رو پیدا كنه...تصمیم گرفتیم دو سه نفری از پنجره وارد اتاق شویم و در تاریكی شروع كردیم به گشتن...با قاشق، قفل میز آقای میر رو باز كردیم...بله...همه وسایل بچه ها طبقه وسط بود...جای ترانه ها رو عوض كردیم و به جای آن نوار قرآن و مداحی گذاشتیم و وسایل اشرف و دو تا از بچه های دیگه رو برداشتیم و در كمد رو محكم بستیم تا دوباره قفل بشه ... آروم از پنجره خارج شدیم و رفتیم خوابگاه...

فردای آن روز...رد پای خاكی اشرف روی شیشه ی میز آقای میر نمایان شد. آقای میر دنبال سارق می گشت ... تك تك بچه ها بازجویی شدند...حجه الاسلام آقای... امام جماعت و مسئول حراست اداره چند بار مرا تهدید كرد...و ما... یكبار دیگر اتحادمون رو به افراد متفرقه نشان دادیم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

همه چی از همون آخرین سفارش شروع شد. سفارشی که حاج محمد به ارشد بچه ها کرد از جنس سفارش های مدیر به مرئوس نبود....از نوع سفارش هایی بود که دل آدم رو قرص می کرد...اونم دل بیمار من که با رفتن حاج حسین از شبانه روزی شیراز و تغییر مکان شبانه روزی، نیاز به یک پناه ایمن داشت...یه حامی مطمئن...یکی که بتونه آینده منو تضمین کنه تا بتونم مستقل زندگی کنم...چون مثل یه وصله ناجوری شده بودم  که نه به خوابگاه دانشجویی، نه به شبانه روزی شیراز و نه به شبانه روزی جدید با مدیریت حاج رضا تعلق داشتم...حاج محمد خواسته و یا ناخواسته منو به سمتی هدایت کرد که دو سال آخر دانشگاهم را با رویای آغاز زندگی مستقل در تهران سپری کنم ...

البته رسیدن به رویای زندگی مستقل به این راحتی نبود. اینو وقتی فهمیدم که ساعت ها باید برای ملاقات حاج محمد پشت در اتاقش می نشستم تا منشی هاش اجازه ملاقات نیم ساعت منو صادر کنند. دیدن حاج محمد که همه " حاجی" صداش می زدند در بین این همه ملاقات کننده های جورواجور به سادگی امکان پذیر نبود... گاهی امیدم تبدیل به یأس میشد و حتی انگیزه ای برای تماس تلفنی  و شنیدن صدای بی روحش نداشتم....اما بازهم مقهور قدرت رشته ای میشدم که منو به غل و زنجیر می بست و به حاجی پیوند میداد...رشته ای که نمی دانستم به خاطر قدرت ذاتی و شخصیت منحصر به فردش بود یا جایگاه اجتماعی اش...یا شاید ناخواسته مرید کلام و رفتاری شده بودم  که منو در هر دیداری، وابسته تر و خلع سلاح می کرد...حاجی از نیروی خارق العاده ای برخوردار بود که می تونست فکر آدمها رو بخونه و روح آدم ها رو تسخیر کنه و می تونست طی الارض کنه...شخصیت کاریزمایش  از او یه لیدر تمام عیار و حامی مطمئن ساخته بود که هم در بین خانواده و هم در بین همکاران و دوستانش چهره ای خاص، موجه و قابل اعتماد داشت و ویژگی های منحصر بفردش باعث شده بود تا با مسئولین نظام رابطه خوبی برقرار کنه و گاهی در هیئت مسئولین ، رهبر را در سفرهای استانی همراهی می کرد...



بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم...


حاجی همیشه هر وقت منو می دید حتی در جمع خانوادشون و حتی پیش همکاراش و همسرم ...این شعر رو با لحن خاص خودش برام می خوند .........و هر وقت به آخرش می رسید می گفت................وگرنه من همان .....چی میشد؟.....هان!.......دیوانه ای که بودم ....نه .....دیوانه ای که هستم....................بعد می گفت درسته دخترم؟......


 واکنون بی تو روزها از آن خونه گذشتم

همه تن دیدم و مبهوت به دنبال تو گشتم


یادم آید ،  روزی از خدا فرصتی خواستم

تا برگردی و باشی همان حاجی روزگارم...


رفت در حکمت تقدیر، پایان زندگیت

رفت در مشق زندگیت اعمال نیکویت


من همه، محو تماشای رحمت خدایت

خواهم تا ببارد بر اندک سیاهی تارو پودت  








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 آذر 1393 :: نویسنده : پروانه

می توانم ملودی ورودش،  بر تیک تاک قلبم بشنوم

می توانم سایه حضورش، بر گونه های گلگونم حس کنم


می توانم در زیر باران نگاهمان، سناریوی عشق بسازم

می توانم در بزم  وصال شبانگاهیمان، ترانه عروج پروانه بخوانم


می توانم بر دریای خروشان عشقمان، مشق نجات غریق کنم

می توانم بر ناتوانی توان شعریم، شعر توان ناتوانیم بسرایم...









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3