تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - نوشتن یا خواندن؟ از كدامشون بیشتر لذت می برید؟
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان

هوووم ...

اولین باری كه یاد گرفتم كتاب بخونم دوره راهنمایی بودم. حدودا 14 سالم بود. دوره ابتدایی حتی نمی دونستم كتاب ها بر اساس واقعیت نوشته میشه. تقصیری نداشتم ... به غیر از شبانه روزی و مدرسه جای دیگه ای رو نمی شناختم...من تا كلاس پنجم نمی دونستم ارتباط بین درس تاریخ با گذشته ما چی هست؟ وقتی از طرف مدرسه برای بازدید از نقاط دیدنی شیراز رفتم به معلمم گفتم : مگه حمام وكیل و مسجد وكیل وجود داره؟ یعنی كریم خان زند واقعا وجود داشته؟ اینا واقعیه؟خانم ذاكری معلم كلاس پنجمم  با تعجب ازم پرسید پس فكر كردی این چیزا كه تو كتابا نوشته الكیه؟ واقعا من فكر می كردم این چیزا رو می خونیم تا حفظ كردن رو یاد بگیریم...دوره راهنمایی آغاز خواندن بود. اولین كتابی كه خوندم رمان بی سرپرستان از قدسی نصیری بود. تنها چیزی كه از این كتاب یادمه ماجرای پسر ژولیده بود. تا مدتها از واژه "ژولیده " به بهانه های مختلف استفاده می كردم...بعد از اون كتاب "پنجره" فهیمه رحیمی بود. یواش یواش وارد دنیای رمان شدم.رمان دزیره، جن ایر، بینوایان، برادران كارامازوف، كلیدر دولت آبادی و ...خوندیم و خوندیم تا كنكور دادیم و وارد دانشگاه شدم...

 یه هم اتاقی داشتم عاشق كتابای دكتر شریعتی بود. چند تا از كتابای دكتر رو ازش گرفتم و خوندم ...راستش هدف من از خوندن كتاب های غیر از رمان یه جورایی فخر فروشی و پز دادن بود. اون موقعها مجله كیهان فرهنگی رو می گرفتم و فقط صفحات اول تا هشتم اون رو می خوندم. قسمتی كه مربوط به معرفی شخصیت های فرهنگی و دینی كشور بود. كتاب ها بر حسب عنوانی كه به دلم می نشست انتخاب می شدند و بیشتر اونا رو تا نیمه رها می كردم.

 وقتی شروع می كنم به خواندن یه كتاب وارد دنیای نویسنده و افكارش میشم گاهی حتی جلوتر میرم و زودتر از نویسنده به خط پایان میرسم و عجله دارم تا سریعتر، از خواندن كتاب رها شم. بندرت اتفاق افتاده كتابی رو تا انتها تموم كنم...كتاب "طرحی از یك زندگی" ، پوران شریعت رضوی كتابی بود كه من تا انتها خوندم و وارد دنیای پوران، همسر علی شریعتی شدم و از زاویه دید پوران، دكتر رو دیدم و  دنیای نا آروم و پر تلاطمش رو از نزدیك حس كردم. چه حس انقلابی و خوبی بود.  پوران خیلی زیبا، متین و باوقار دكتر رو توصیف كرده بود. كتاب دیگه ای كه منو تحت تاثیر قرار داده و هنوز آثارش در زندگیم وجود داره، كتاب سفر روح مایكل نیوتن بود. این كتاب خاطراتی از سوژه‌های هیپنوتیزم بود كه مایكل نیوتن همه آن ها را یادداشت كرده و تبدیل به كتاب كرده . تصویری از دنیای معنوی سوژه‌ها ، كه من هم با مایكل نیوتن سفر به دنیای عجیب و غریب و پر از رمز و راز سوژه ها رفتم. اگر این كتاب تصورات خیالی مایكل باشه و هیچ هیپنوتیزمی صورت نگرفته باشه  و یا حتی اگر به تناسخ و الحادی بودن متهم بشه ، باید بگم این كتاب منو جادوی خودش كرده و كماكان اسیر دنیای معنوی آن هستم. تجربه ، شور و اشتیاقم برای خواندن كتاب های عرفانی و مذهبی به مراتب بیشتر از قبل شده. باید اعتراف كنم  بعد از این كتاب توانستم معانی اسفار اربعه، منطق الطیر عطار و سفر درونی شیخ اشراق رو بهتر بفهمم.  حلاوتی كه از خواندن كتاب سفر روح مایكل نیوتن نصیبم شد اینقدر دلنشین بود كه مرا تشنه سرابی كرد تا هر لحظه به دنبال كتاب های عرفانی و تجربه های شیرین تر بروم و ...اما...افسوس...و صد حیف كه هنوز نیافتم ...

 خواندن بهتر است یا نوشتن ؟ خواندن زمانی خوبه كه كتاب مورد علاقه ات رو پیدا كنی و شور و حس عجیبی از بودن برات تداعی كنه؛ در غیر اینصورت نوشتن بهتره. نوشتن بیان احساس درونیه كه بوسیله اون می تونی بلند فكر كنی...نوشتن انگیزه ای برای خواندنه، خواندن چیزهایی كه نوشته هات رو عمیق تر و تاثیرگذارتر كنه ...می نویسم تا لذت ببرم از آنچه خوانده ام.


  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 بهمن 1393 12:55 ق.ظ
راستی ؛
منم راهنمایی که بودم رمان بی سرپرستان رو خوندم ...

از کتابخونه ی خواهرم برمیداشتم ...
می گفت : نخون برای سن تو نیست ...

راست می گفت : می خوندم و غصه می خوردم ...

یادش به خیر ...
...
پروانه سلام
چه جالب. رمان بی سرپرستان خیلی غمگین بود.
چیز جالبی که تو شبانه روزی ما وجود داست یه کتابخانه بود پر از رمان های نویسنده های مشهور...ظاهرا یادشون رفته بود اینجا رو پاکسازی کنند. هر روز رمان میخوندم . مخصوصا سال آخر دبیرستان که برای کنکور درس میخوندم. بعضی از پرستارها و مربی ها هم برام رمان می آوردند....یادش به خیر
جمعه 10 بهمن 1393 12:17 ق.ظ
سلام ،
خیلی متن دلنشینی بود ...
با سوالی جالب ...

منم باهات موافقم که خوندن وقتی خوبه که مورد علاقه ات باشه ...
اما نوشتن سخت تر از خوندنه ...
یه جور خلق کردنه و از این باب خیلی زیباتر از خوندن هست ...

...
پروانه سلام
از محبتت ممنونم.
دوشنبه 5 آبان 1393 12:38 ق.ظ
آنچه که اهمیت دارد شنیده شدن است !
وقتی می خوانی می شنوی صدای نویسنده را.
وقتی می نویسی می شنوی صدای خود را
و از این شنیدن می بینی آنچه دیدنی ست.و گاهی مثل امروز با شنیدن صدای شما لمس می شود آنچه به دیده نمی آید حقیقتی که در عمق جوامع همیشه بوده وهست .

متشکرم
درود بر شما
پروانه سلام مهمان عزیزی که حبیب خدایی...
خیلی زیبا نوشتن را توصیف کردید. شنیدن صدای نویسنده و دیدن آنچه می شنود...
درود بر شما
ممنون از حضور گرمتان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.