تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم...حاج محمد (1)
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان

اولین باری كه حاج محمد رو دیدم روزی بود كه محوطه شبانه روزی رو آب و جارو كرده بودند و حاج حسین و معاوناش و آقای میر، رئیس شبانه روزی در تدارك استقبال از او و هیئت همراهش بودند. هیئتی از سازمان مركزی تهران كه برای نظارت و بازدید از دفتر مركزی فارس و شبانه روزی، در یكی از اتاق های بخش اداری مستقر شده بودند و به نوبت از كارمندان بازجویی می كردند و من هم به عنوان ارشد بچه ها در لیست بازجویی قرار گرفتم... حاج محمد در بالای اتاق نشسته بود و بقیه دورتادور میز جلویی نشسته بودند و صندلی بازجویی پایین اتاق، نزدیك در بود. هیئت همراه با چند تا سوال در مورد نحوه عملكرد حاج حسین و مدیرانش سعی داشتند منو در شرایطی قرار بدهند كه هر آنچه  از دیگران عایدشون نشده بود از دختر جوان خام، دریافت كنند... غافل از اینكه نمی دانستند من گرگ بارون دیده ی این بازجویی ها و هیئت ها بودم و به اندازه سنم سابقه زندگی در محیط اداری و تجربه  تلخ  رابطه های كثیف آن را داشتم. بنابراین سعی كردم مسیر سوالها رو به سمتی ببرم كه  پیشنهادی از سوی ارشد بچه ها به مافوق حاج حسین بدهم. پیشنهاد خرید خانه ای خارج از شبانه روزی و تشكیل شبه خانواده ای برای بچه هایی كه مستعد تحصیل بودند. آن روز مصادف شده بود با اعلام نتایج مرحله اول كنكور سراسری و رتبه قبولی ام باعث شگفتی حاج محمد و هیئت همراهش شده بود و همین امر باعث شد تا مسیر سوالها به سمت پیشنهاد من و چاره جویی برای بچه ها هدایت شود....

ملاقات دوم من با حاج محمد مصادف شد با انتقال بچه های مستعد شیراز به استان اصفهان ...(البته بعد از قبولی دانشگاه و انتقالم به تهران ملاقاتی در حد تبریك جزئی و خیلی رسمی با حاج محمد داشتم)...شبانه روزی جدید جایی بود بدون هیچ سر درب و تابلویی... با تمام امكانات و تجهیزات و مبلمان خانگی...جایی شبیه خانه... هیئتی از تهران با سرپرستی حاج محمد و مدیران اصفهان و حاج رضا مسئول خانه جدید و چند مددكار ... تصویری كه هیچ گاه از ذهنم بیرون نخواهد رفت...آن روز اواخر تابستان بود و خوابگاه دانشجویی زندگی می كردم و فقط برای عید و تابستان به شبانه روزی می آمدم . سال دوم دانشگاهم تمام شده بود و برای استقبال سال تحصیلی جدید عازم تهران بودم و همراه بچه ها با اتوبوس شبانه روزی به اصفهان آمدم. اتوبوسی كه از هر گوشه اش صدای ناله و گریه بچه ها بلند شده بود. سنگینی فضای اتوبوس و نشكستن و مقاومت كردن در برابر تراژدی غمگین جدایی، همراه با آواز و ترانه های غمگین بچه ها در طول راه شیراز و اصفهان ...  مسئولیتی بر دوشم گذاشت تا كنترل اشك ها و احساساتم رو داشته باشم و از این صندلی به اون صندلی جابجا شوم تا مرحمی برای جدایی سخت آن ها از شیراز و دلبستگی هاشون شوم... زیرا باور و یقین داشتم این جدایی به نفعشان خواهد بود...

خانه ای دو طبقه ، موقوفه یكی از خیران استان اصفهان با كلیه امكانات در یكی از كوچه های خلوت و با كلاس مهیا شده بود تا پذیرای بچه های شیراز شود. حاج محمد نقش پدرای بزرگ خانواده رو بازی می كرد و سعی می كرد با استفاده از نیروی ماورایی اش بچه ها رو آروم كنه...تا حدودی هم موفق شده بود...چینش اتاقها، آشپزخانه، حال و پذیرایی مثل یك خانه مجلل بود... اما همه اینها برای اینكه بچه ها به گرمی خانه جدیدشان را پذیرا باشند كافی نبود...جلسه آشنایی با حاج رضا و مددكارانی كه قرار بود یك شبانه روز پیش بچه ها باشند با سخنرانی حاج محمد انجام شد ... با هماهنگی بچه ها اتاقها برای هر 4 نفری كه دمخور و دمساز و هم روحیه بودند آماده كردیم ...و هر كدام از بچه ها برای بازكردن چمدان ها و وسایل شخصی اشان به سمت اتاقهای جدیدشان رفتند...حاج محمد و هیئت همراهش آماده رفتن به سمت تهران بودند و منم تصمیم گرفتم یك هفته پیش بچه ها بمونم و با تاخیر 10 روزه سال تحصیلی جدید رو شروع كنم...در آن موقع حاج محمد آخرین سفارش های لازم رو به حاج رضا كرد و موقع خداحافظی از بچه ها، من را به گوشه ای خواند تا سفارش های لازم را هم به ارشد بچه ها بدهد...غافل از اینكه این آخرین سفارش ... آغازی شد برای دلبستگی و وابستگی ام به حاج محمدی كه متفاوت از حاج حسین و حاج آقاهایی بود كه تا به حال دیده بودم ... قدرت كلامش، استقلال روحی ام رو بهم ریخت تا زین پس دنبال گمشده ای باشم كه شاید نامش حاج محمد باشد...

ادامه دارد 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 آذر 1393 08:20 ب.ظ
از شیراز تا اصفهان داخل اتوبوس و فضاهایی که ترسیم کردی همه را انگار دیدم. دست مریزاد.
انگار به جاهای شیرینتر می رسیم
پروانه سلام
ممنون از حضور و محبتتان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.