تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم...حاج محمد(2)
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان

همه چی از همون آخرین سفارش شروع شد. سفارشی که حاج محمد به ارشد بچه ها کرد از جنس سفارش های مدیر به مرئوس نبود....از نوع سفارش هایی بود که دل آدم رو قرص می کرد...اونم دل بیمار من که با رفتن حاج حسین از شبانه روزی شیراز و تغییر مکان شبانه روزی، نیاز به یک پناه ایمن داشت...یه حامی مطمئن...یکی که بتونه آینده منو تضمین کنه تا بتونم مستقل زندگی کنم...چون مثل یه وصله ناجوری شده بودم  که نه به خوابگاه دانشجویی، نه به شبانه روزی شیراز و نه به شبانه روزی جدید با مدیریت حاج رضا تعلق داشتم...حاج محمد خواسته و یا ناخواسته منو به سمتی هدایت کرد که دو سال آخر دانشگاهم را با رویای آغاز زندگی مستقل در تهران سپری کنم ...

البته رسیدن به رویای زندگی مستقل به این راحتی نبود. اینو وقتی فهمیدم که ساعت ها باید برای ملاقات حاج محمد پشت در اتاقش می نشستم تا منشی هاش اجازه ملاقات نیم ساعت منو صادر کنند. دیدن حاج محمد که همه " حاجی" صداش می زدند در بین این همه ملاقات کننده های جورواجور به سادگی امکان پذیر نبود... گاهی امیدم تبدیل به یأس میشد و حتی انگیزه ای برای تماس تلفنی  و شنیدن صدای بی روحش نداشتم....اما بازهم مقهور قدرت رشته ای میشدم که منو به غل و زنجیر می بست و به حاجی پیوند میداد...رشته ای که نمی دانستم به خاطر قدرت ذاتی و شخصیت منحصر به فردش بود یا جایگاه اجتماعی اش...یا شاید ناخواسته مرید کلام و رفتاری شده بودم  که منو در هر دیداری، وابسته تر و خلع سلاح می کرد...حاجی از نیروی خارق العاده ای برخوردار بود که می تونست فکر آدمها رو بخونه و روح آدم ها رو تسخیر کنه و می تونست طی الارض کنه...شخصیت کاریزمایش  از او یه لیدر تمام عیار و حامی مطمئن ساخته بود که هم در بین خانواده و هم در بین همکاران و دوستانش چهره ای خاص، موجه و قابل اعتماد داشت و ویژگی های منحصر بفردش باعث شده بود تا با مسئولین نظام رابطه خوبی برقرار کنه و گاهی در هیئت مسئولین ، رهبر را در سفرهای استانی همراهی می کرد...



بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم...


حاجی همیشه هر وقت منو می دید حتی در جمع خانوادشون و حتی پیش همکاراش و همسرم ...این شعر رو با لحن خاص خودش برام می خوند .........و هر وقت به آخرش می رسید می گفت................وگرنه من همان .....چی میشد؟.....هان!.......دیوانه ای که بودم ....نه .....دیوانه ای که هستم....................بعد می گفت درسته دخترم؟......


 واکنون بی تو روزها از آن خونه گذشتم

همه تن دیدم و مبهوت به دنبال تو گشتم


یادم آید ،  روزی از خدا فرصتی خواستم

تا برگردی و باشی همان حاجی روزگارم...


رفت در حکمت تقدیر، پایان زندگیت

رفت در مشق زندگیت اعمال نیکویت


من همه، محو تماشای رحمت خدایت

خواهم تا ببارد بر اندک سیاهی تارو پودت  








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 دی 1393 11:20 ب.ظ
سلام ،
چه خوب ... :)

خُب ؛
چون نثرِ شما داستانیه ...
البته یه جورائی می شد حدس زد واقعی باشه اما بهتر دیدم از شما بپرسم و خودم برداشت نکنم ...

+ خیلی زیبا می نویسید ...
...
پروانه سلام
خوشحالم که پسندیدید
و ممنون که حضور دارید
یکشنبه 7 دی 1393 07:54 ب.ظ
سلام پروانه جان
وبت خیلی متفاوت خواهد بود اگر فقط خاطرات گذشته ات رو بنویسی ...وبلاگ های متنوعی با قلم های گوناگون وجود دارند درباره زندگی ...مرگ...عشق...بچه ها...همسر...و خیلی چیزهای دیگری که خودت بهتر ازمن می دونی ...اما وبلاگی با مضمون وبلاگ تو خیلی نو و جدید است...برایت آرزوی موفقیت دارم...و یک پیشنهاد درباره جزییات بیشتر صحبت کن...مثلا پست نعیمه مثل خواندن یک نوول نیمه تمام بود...می دونی که جزییات یک نوشته رو خاص می کنه و همین طور پرداختن به احساسات ...نوشتن درباره حس هایی که میآیند و می روند...نوشته ها، خوب ولی کمی شتابزده هستند ...تصویرپردازی منقطع و کوتاه است ...و حتی جغرافیای رویدادها بسط داده نشده اند...
این یک نقد نیمه حرفه ای فقط برای نوع نگارش بود ...وگرنه حس زندگی و بیش تر از آن غم از تمام کلمات سر ریز میشه و آدم رو غرق میکنه ...
و...عزیزم ...برات آرزوی موفقیت دارم...و این که آن چه در گذشته روی داده تنها گذرگاهی است تا آدم را به مامنی که بایسته و شایسته است برساند...
روحیه و نوع نگاهت را بی نهایت تحسین میکنم ...
آدم ها در پشت ظاهرشان راسپوتینی دارند که تمام رفتارهایشان را همان برایشان طرح می ریزد...و راسپوتین تو...عجیب و دوست داشتنی است
پروانه سلام مرجان عزیز
خوش آمدید
راستش قصدم از این وبلاگ ذکر خاطرات گذشته هست ...
وقتی شروع می کنم به نوشتن تمام جزییات مثل یک فیلم سینمایی تمام ذهنم رو درگیر میکنه و تا آنجاییکه توان دارم ، می نویسم و می نویسم گاهی چند صفحه میشه ...اما نمی دونم وقتی میخوام جمع بندی کنم چرا جزییات در قیچی مصلحت ویرایش میشن؟ نمی دونم چرا در نتیجه گیری شتاب زده عمل می کنم شاید نیاز به تجربه دارم... یا شاید فکر می کنم اجازه ورود به جزییات ندارم. در مورد حاج محمد و حاج حسین و دفاع مقدس خیلی نوشتم حس خوبی داشتم اما نتیجه گیری چیزی نشد که می خواستم حتی چند روز از درج آن صرفنظر کردم و...متاسفانه در ویرایش بعدی جزییات بیشتری حذف شد چون حس اولیه اون خاطرات را نتوانستم تقویت کنم ...
از نظر کارشناسی ات تشکر می کنم. بسیار دقیق بود و امیدوارم با حمایت شما دوستان عزیزم بتوانم نماینده خوبی باشم برای گفتن چیزهایی که باید به تصویر کشیده شود. ممنون از لطفت

پ.ن: سعی کردم نظرم رو ویرایش نکنم ...
پنجشنبه 4 دی 1393 11:38 ب.ظ
"همه جا گشتم و گشتم " ... :(

+ سلام،
این نوشته ها برگرفته از واقعیتند ... ؟!؟

...
پروانه سلام خبرنگار عزیز

حاج محمد و حاج حسین و تمام خاطراتی که اینجا نوشته می شود گوشه ای از واقعیت است...

چرا غیر واقعی باشند...؟!؟

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.