تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - آغاز زندگی...
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
یکشنبه 14 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

دوران دانشجویی و ماجراهای تلخ و شیرین خوابگاه دانشجویی به روزهای آخرش رسیده بود. زندگی ام در هاله ای از ابهام بود. ابهام از آینده شغلی و جایی برای زندگی...آیا باید زندگی را در نگاه  دانشجوی همشهری خلاصه می كردم كه نامش در كنار نام من در خوابگاه دانشجویی بر سر زبان ها افتاده بود... یا باید از خیر رویاهای شیرین و خوش بینانه دست بر می داشتم و به واقعیت پناه می بردم. واقعیتی كه من آموخته بودم نباید به خواستگاری همشهری دل خوش باشم كه جرات و جسارت انتخاب ندارد...... بنابراین ترم آخر دانشجویی ام  مصادف شد با ملاقات های متعدد من با حاج محمد و متعاقب آن ، انتخاب شهر تهران به عنوان مكانی برای زندگی مستقل، انتخاب حاج محمد به عنوان پدر، قیم و سرپرست قانونی و ....كارمندی به عنوان شغلی شریف و ...

زندگی مجردی با دوست و همیار همیشگی ام در آپارتمانی مستقل با كلیه امكانات در همسایگی مدیران سازمان ، آشنا شدن با حاج آقا تهرانی پیر و مرشد و دوست مشترك من و حاج محمد، ادامه تحصیل و موفقیت در مسیر شغلی ام... لطف و كرم خدایی بود كه هم شامل من و هم شامل كسانی بود كه به عنوان رابط و وسیله خیر و نیكوكاری انتخاب و برگزیده شده بودند. كسانی چون حاج حسین، حاج محمد، كبری خانم، فاطمه خانم، نازی و خانم خاوری  و ... ، دوستانی بودند كه در موقعیت های مختلف زندگی به عنوان خانواده ام همواره مرا یاری رساندند....

خانواده ای با این گستردگی در شهرهای مختلف برای كسی كه میخواهد مرا به عنوان همسر انتخاب كند شرایط سخت و مشكلی بوجود آورده بود... اما آقای مهندس به خاطر ویژگی های منحصر به فردش توانست از ارزیابی روسای سه شبانه روزی و سخت گیری های حاج محمد به خوبی برآید... بعد از مراسم خواستگاری در منزل كبری خانم در تهران و مراسم بعله برون در منزل خانم... در اصفهان، نوبت به مراسم عقد در منزل حاج محمد رسید. مراسمی كه حاج محمد با دعوت از بزرگان سازمان ، دوستان و آشنایان و حتی دعوت از یكی از ائمه جمعه آن را تبدیل به یك نمایش قدرت و یا یك عروسی متفاوت كرده بود كه خانواده همسرم (خانواده نزدیكی كه به تهران دعوت شده بودند) مثل آن را ندیده بودند. بچه های شبانه روزی به همراه مددكارانی از شیراز ، اصفهان و تهران در منزل دوطبقه حاج محمد به همراه همسران مدیران ارشد سازمان و دیگر مدعوین، جمعی را تشكیل داده بودند كه هر كدام به نوبه خود سهمی در شكوه این مراسم داشتند. در قسمت آقایان با حضور حاج آقا تهرانی و نماینده ولی فقیه و برپایی نماز جماعت به امامت ایشان، فضای رسمی و اداری بر مراسم دامادی آقای مهندس حاكم شده بود كه تا مدتها در یادآوری نام كسانی كه آن شب دعوت شده بودند دچار تردید و ایهام می شدیم و می خندیدیم...مراسم عقد ما تبدیل به هنرنمایی مسئولانی شده بود كه هر كدام در دادن هدایا و سكه طلا از یكدیگر سبقت و پیشی می گرفتند و ما به عنوان زوجی كه مورد لطف و رحمت خداوند بودیم بار دیگر در نمایشی دیگر و اینبار از نوع خانوادگی و در نقش دختر حاج محمد مراسم عروسی را جشن گرفتیم كه حاج بشیر آن را تدارك دیده بود...

یاد باد آن روزگاران یاد باد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 18 دی 1393 12:13 ق.ظ
سلام ،
این گُل هم از طرفِ ما ... :)
به مناسبتِ میلاد ِرسولِ مهربانی ها ...

...
پروانه سلام و درود برشما
اللهم صل علی محمد و آل محمد
دوشنبه 15 دی 1393 06:01 ب.ظ
خیلی موافقم با این که :
" معمولا ماجرای عشق و عاشقی ، لطفش به پنهان ماندنش هست " ...

...
پروانه
دوشنبه 15 دی 1393 12:05 ق.ظ
سلام

خاطرات شیرین و زیبای زندگیتان کوتاه تر از بقیه داستانهایی بود که حکایت رنج وسختیهایتان را نقل میکرد.

همیشه شیرین بودن به اینه که کوتاه باشه.

مبارکه....
حالا من و باش بعد چندسال دارم پیام تبریک می نویسم.
پروانه سلام
حق با شماست. نمی دونم چرا سه خاطره شیرین - ماجرای همشهری و داستان تعقیب و گریزهای ناخواسته ما، زندگی شیرین مجردی در تهران و ماجرای نامزدی - را در سه پاراگراف خلاصه كردم.
شاید حس پرداختن بهشون رو در حال حاضر نداشتم و فقط می خواستم اشاره ای داشته باشم و در آینده بهشون بپردازم...
معمولا ماجرای عشق و عاشقی ، لطفش به پنهان ماندنش هست.

با نوشتن خاطرات مخصوصا ماجرای عقد و عروسی در خانه حاج محمد به گذشته سفر كردم و به قول هنرپیشه ها حس گرفتم. بنابراین پیام تبریكتان دیر نشده بود. ممنون از محبت و لطفتان.
یکشنبه 14 دی 1393 09:50 ب.ظ
سلام ،
...
پروانه سلام خبرنگار عزیز
...
این نقطه چین ها هم برای خودش حکایتی داره. در اینجا دعای خیر است برای شما خواننده عزیز. ممنون از حضورتان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.