تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - موضوع انشاء
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
دوشنبه 6 بهمن 1393 :: نویسنده : پروانه
سلام خبرنگار عزیز
ظاهرا دیر رسیدم. دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه...(لبخند)
روزجمعه بود. از اون روز جمعه هایی که ما نیت کردیم یه دل سیر فوتبال پرهیجان نگاه کنیم، غافل از اینکه همسرم بر خلاف من نیت کرده دو دیگ غذا بار بزاره...
القصه...درحالیکه 7 تا پیاز قدو نیم قد به دستمون بود و ژست آشپزهای دربار رو گرفته بودیم، جناب سردار دوست داشتنی ما، اولین گل رو به ثمر نشاند و به ما انرژی مضاعف داد تا 7 تا پیاز رو در یه چشم بهم زدن پوست گرفتیم و خرد کردیم. نوبت به پاک کردن لپه رسید....لعنت به این لپه ها ...اخراج پولادی و بعد پایان نیمه اول و پاک کردن نیمی از لپه ها...
نیمه دوم شروع شد و هنوز لپه ها پاک نشده. یه چشممون به ساق پاهای بازیکنان و توپ گردی است که مرتب تعقیبش می کنیم ، یه چشم دیگمون به لپه هاست که مرتب از روی سینی ولو میشن روی فرش و هر دو گوشمون هم به فرمان آقای خانه هست که از حیاط صدا میزنه : چی شد لپه ها؟...وای بر ما...چه فوتبالی! ...عراقی ها بمب انداختند نه ببخشید گل تساوی رو زدند ...وای نه...نود دقیقه تموم شد...وای بر من...30 دقیقه دیگه...
بعله...در حالیکه داشتیم لپه ها رو می شستیم یهو یه صدایی از سقف خونمون بلند شد . انگار بچه های همسایه هم به اتفاق خانواده فوتبال نگاه میکردند. با هر پرشی که انجام میدادند می فهمیدم یه گل زدیم و هر مشتی که به زمین خونشون و سقف بی زبان ما میكوبیدند می فهمیدم یه گل خوردیم. عجب وقت اضافه ای...لپه ها رو ریختیم رو گوشت و پیاز داغ و سریع پریدیم جلوی تلویزیون ...بعله...3 بر 2 عقب افتادیم...چه خبره اینجا!...میخکوب نشستیم پای تلویزیون ...یه ضربه کرنر، در اون شلوغی توپ اون جلو پا به پا میچرخه و در آخر، رو سر قوچی میشینه و گل گل گلللللللللللل...فکر کنم سقف خونمون اومد پایین. انگار پدر بچه های همسایه هم خودشو محکم رو زمین انداخته. صدای مهیبی از سقفمون شنیده شد...چه خبره!!!..بوی سوختن گوشت و لپه ها میاد...وای بر من...زیر گاز رو  خاموش کردم و رفتم پای تلویزیون و تماشای پنالتی...یکی این میزنه یکی اون میزنه..اه...لعنت به پنالتی...پنالتی ما گل نشد...خدای من چرا دستام اینقدر سرد شده...الهم صل علی محمد و آل محمد...یعنی میشه...وای نه...نه...نه...
به خودم میگم خاموش کن اون لامصب تلویزیون رو...برو به غذات برس ...
ما در روز جمعه ناهار و شام رو با هم خوردیم. این بود انشای ما..


پ.ن: این كامنت رو امروز برای دوست عزیزم زدم و دوست دیگری گفت به صورت جدا در وبلاگت بگذار. با اجازه خبرنگار عزیز در وبلاگ 
http://soozhenegar.ir



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 بهمن 1393 08:44 ب.ظ
واقعا روز بدی بود برای همگی شما خیلی جالب توصیف کردی
پروانه سلام فاطمه جان
باخت بدی بود تا آخر شب عصبی بودم .
ممنون از لطفت
سه شنبه 7 بهمن 1393 05:57 ب.ظ
سلام و عرض ادب

انگار متن یه فیلمنامه را می خوندم.

درود برشما

پروانه سلام و درود
ممنون از بزرگواری و محبتتان
سه شنبه 7 بهمن 1393 11:39 ق.ظ
سلام
خاطره بدی تو ذهنم تداعی شد
ولی به هم پیوستگی جمله ها خوب بود
پروانه سلام و خوش آمدید
متاسفم كه خاطره بدی تو ذهنتون تداعی شد. از محبتتون سپاسگزارم.
دوشنبه 6 بهمن 1393 06:05 ب.ظ
سلام
و سپاس از این متنِ پُر شور و زیبا ...

فقط یه سوال ؛
خودت تنهایی فوتبال رو تماشا می کردی چرا ... ؟!

همسرتون فوتبال دوست ندارند یا نتیجه رو پیش بینی می کردند که نگاه نکردند ؟!؟ ... :)

...
پروانه سلام
همسرم زیاد حال و حوصله فوتبال دیدن نداشت....البته وقتی صدای عجیب و غریب از در و دیوار و سقف خونه می اومد ، توفیقی نصیبش میشد و صحنه های تکراری گل رو تماشا میکرد و میگفت: فکر نمی کنم بازی رو ببرند...اما من امیدوار به امدادهای غیبی بودم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.