تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - انقلاب و شبانه روزی
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
یکشنبه 19 بهمن 1393 :: نویسنده : پروانه

بچه های قبل از دهه پنجاه خیلی بیشتر از من كه دهه پنجاه هستم می توانند تفاوت شبانه روزی قبل و بعد  از انقلاب  رو  به تصویر بكشند. من از راهپیمایی های انقلاب چیزی یادم نمیاد. تنها چیزی كه یادم میاد كوچه مسدود و گاز اشك آور بود و زیبا خانوم كه سعی میكرد با دستمال خیس سوزی چشم بچه ها رو التیام بده...

خاطراتی كه قبل از انقلاب یادم میاد محیط منضبط و قانونمند شبانه روزی هست. پرستارهایی با روپوش آبی آسمانی و کلاه سفید بر سرشون و خانم مربی ها با بلوز و دامن یا کت و دامن ، عالیه خانم و کبری خانم که جمعه ها تعطیل بودند، تقسیم بندی بچه ها بر اساس ضریب هوشی و سن ، مقررات خشک پادگانی حاکم بر شبانه روزی، لولوهای ظهر، کتک های قبل از خواب و  خانم كاف سختگیرترین مربی رو یادم میاد که هر روز صبح بچه ها رو  روی نیمکت حیاط می نشاند و دنبال سوژه ای برای تنبیه می گشت. خانمی با آرایش غلیظ و ناخن های بلند لاك زده و موهای روشن و دامن كوتاه كه عادت داشت  پاش روی پاش بزاره و در حالیکه زیر چشمی بچه ها رو زیر نظر داشت كفش های پاشنه بلندش رو تكون میداد . خانمی شبیه ناظمای مدرسه كه  بر خلاف همکار مهربانش بهترین شیوه تربیتی رو کتک و تنبیه بدنی و تحریم بچه ها از آنچه علاقه داشتند، می دانست. از آنجاییکه من دختر پر جنب و جوش و شیطونی بودم ، معمولا به همراه نادر و پدرام متهم ردیف اول تنبیهات خانم کاف بودیم. تنبیه من نرفتن به استخر و شنا بود...
استخری كه ما می رفتیم. استخر روبازی بود كه معلم شنا به نام جمشید داشت. آقا جمشید مثل ماهی شنا می كرد و سانس آموزشی بچه های زیر 7 سال رو به عهده داشت. با وجود اینكه بیشتر روزها از رفتن به استخر تنبیه میشدم اما ظاهرا استعداد ذاتی ام در فراگیری شنا و آموختن اصول آن از آقا جمشید باعث شده بود تا سالهای سال بدون هیچ دوره آموزشی شنا كنم و حتی برای استان در زیر 14 سال رشته قورباغه انتخاب شدم. بماند كه رئیس وقت اجازه رفتن من به مسابقات استان نداد.... بگذریم....بعد از سانس آموزشی شنا، محوطه فضای بازی وجود داشت كه اكثر خانم ها اونجا جمع میشدند و حمام آفتاب می گرفتند و معدود آقایانی هم وجود داشتند و از تك خوانی و تنبك و رقص خانم ها که ترانه های کوچه بازاری می خواندند ، لذت می بردند. ما بچه ها  گوشه ای می نشستیم و منتظر سرویس شبانه روزی می ماندیم و گاهی از ما برای هم خوانی و رقص استفاده میشد.
مسئولین شبانه روزی با برنامه های منسجم و قانونمند سعی می کردند از ما که گلچین بچه ها بودیم دختران و پسرانی تربیت کنند که در خدمت کشور باشیم. دخترانی که از کودکی باید رقص و آواز فرا می گرفتیم و پسرانی که باید حرفه ای را می آموختند. البته با وقوع انقلاب اسلامی و متوقف شدن برنامه های خیریه فرح و انتقال ما به شبانه روزی بزرگ و ادغام همه بچه ها در یک محیط بزرگ و بی سرو سامان باعث شد تا ما از این تربیت ها فاصله بگیریم. اگر انقلاب یکی دو دهه دیرتر اتفاق می افتاد احتمالا ما یکی از خواننده های لوس آنجلس و یا یکی از پرستارها و پزشک های موفق بودیم یا یکی از دختران منتخب برای برنامه های پیشاهنگی و جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی در تخت جمشید بودیم.
تحولات انقلاب در شبانه روزی ما یکی دوسال طول کشید. پوشش پرستارها و مربی ها تغییر کرد. دیگه از اون روپوش آبی اسمانی و کلاه خبری نبود. خانم کاف جاش رو به خانم نیلوفر داد. خانم نیلوفر از اون خانم های مقتدری بود که تحت هیچ شرایطی حاضر نبود روسری سر کنه و دوست نداشت او را خواهر نیلوفر صدا کنیم. خانم نیلوفر نسبت به بچه ها ملایم و مهربان بود و با پرستارها و مربی ها جدی و قاطع بود. دیگه  از لولو و کتک های قبل از خواب و خانم کاف خبری نبود. این بی نظمی و تغییرات در شبانه روزی بزرگ ما ، شیرین و دلچسب بود. اتاق های اداری تغییرات زیادی کرد میز و صندلی ها به بهانه اینکه تشریفاتی بودند برداشته شدند و به جای آن موکت و فرش آمد. رئیس شبانه روزی به جای نشستن پشت میز،  روی موکت می نشست. ملاقات کننده های شبانه روزی کم شدند و دیگه با پیشاهنگان عکس نمی گرفتیم...این تغییرات با شروع جنگ و ورود بچه های جنگ زده آبادان سرعت زیادی به خود گرفت .خواهران و برادران جهادی به شبانه روزی ما رنگ دیگری دادند.
با وقوع انقلاب بی نظمی و بی برنامگی در شبانه روزی ما حاکم شد. شیرخوارگاه و کودکستان و دبستان ادغام شدند و بچه های مستعد و بی استعداد و عقب افتاده و حتی بچه های ایزوله با هم یکجا زندگی می کردیم و از کنترل برنامه های تربیتی قبل خارج شدیم. با آمدن انقلاب به شبانه روزی ، مفهوم تربیت رنگ دیگری به خود گرفت و محبت و مهرورزی جای تنبیه بدنی در دستور کار مربیان قرار گرفت...
نمی دانم اگر انقلاب نمی شد آینده ام چگونه رقم می خورد؟ آیا خوشبخت تر از الآنم بودم یا خیر؟...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 آذر 1395 10:03 ب.ظ
دوست خوبم، مادر من هم از بچه های شبانه روزی قبل از انقلاب هستن و همیشه از اون دوران به نیكی یاد میكنندو ناراحت از اینكه در همان اوقات قدر امكاناتشونو ندونستن.
موق باشید
پروانه سلام مانلی عزیز
به پیله خوش آمدید. اگر مادرتان تمایل دارند می توانیم خاطراتشان را اینجا بگذاریم.
دوشنبه 11 اسفند 1393 04:08 ب.ظ
سلام
حقیقت زندگی درمشاهده ی رویدادهای زندگی بدون پیش داوری ست.آن جا نوری ست که با آن رد پای خدا رو می بینیم.
پروانه خوشحالم که دوباره پیله میزبان مهمانی است که حبیب خداست. خوش آمدید...
دوشنبه 4 اسفند 1393 05:04 ب.ظ
سلام مهندس
+
بالاخره خوب شد یا بد؟
پروانه سلام خوش آمدید
نمی دونم ...احتمالا خوبه
راستی مهندس از کجا اومد؟
شنبه 2 اسفند 1393 06:27 ق.ظ
عالی بود همیشه موفق باشی
پروانه سلام
ممنون از بزرگواریتون
فاطمه جان بزار اینجا یه اعتراف بکنم.وقتی اصفهان اومدیم شما مددکارا رو که دیدم یاد خواهرای جهادی افتادم.خیالم راحت بود بچه ها خوب جایی قراره زندگی کنن.
واقعا شما هم کم نگذاشتی.
جمعه 1 اسفند 1393 11:33 ق.ظ
" ماهِ دوازدهم آمد ...
ولی ماهِ دوازدهم نیامد " ...

+ اللهم عجل لولیک الفرج ...
...
پروانه ممنون نگار عزیز زیبا بود.
یا صاحب الزمان ادرکنی
دوشنبه 27 بهمن 1393 11:11 ب.ظ
ای دل غافل ...

سلام وعرض ادب بانو پروانه عزیز

همیشه جزو اولین خوانندگان خاطرات پیله بودم ولی گرفتاریها مارا هم بر به حاشیه ی دوستان بی مهر...

در گیر فضای پیچیده و سوالات متعدد شما شدم در این پست زیبای خاطرات که برایم جالب بود و نوعی کنکاش ذهنی برایم پیش آمد.
انگار در بازی مار پیچ دنبال راهی هستم که به خانه برسم...
پروانه سلام دوست گرامی
شما به عنوان اولین خواننده پیله همواره همراه نوشته ها و خاطرات ، ما را یاری كردید و بزرگواری و محبتتان همیشه شامل حال ما بوده و هست. امیدوارم گرفتاری ها سخت نبوده باشد. برایتان آرزوی سلامتی و تندرستی دارم.
" در این بازی مارپیچ دنبال راهی هستم كه به خانه برسم..." جمله زیبایی بود. همه ما درگیر این مارپیچ های روزگار هستیم. راستی خانه كجاست؟
چهارشنبه 22 بهمن 1393 06:57 ب.ظ
سلام مجدد ...
نمی دونم ...
کلیاتش یه جوری بود ...
به روایتِ شما ربط نداره ...
تصور فضایی که ترسیم شد کمی دشوار بود ...
در نوع خودش - اما - خیلی جالب بود اونم با قلمِ دوست داشتنی شما که کم کم داریم بهش عادت می کنیم ...

+ بله ...
کاش شور انقلابی همیشگی بود ...
برای همون گفتم :
خداوند عاقبت همه ی ما رو ختم به خیر کنه ...
...
پروانه سلام مجدد
نمیدونم درست فضای اون موقع رو ترسیم کردم یا خیر؟ هدف این پیله ترسیم فضای شبانه روزی در مناسبت های خاص هست. تصاویری که کم دیده شده اند. برو بچه های پیله شخصیت های اصلی این روایت تاریخی اند...
یاد سریال سالهای دور از خانه افتادم . اوشین پس از افتتاح هفدهمین فروشگاه زنجیره ای خانوادگیش فکر میکنه باید گذشته ش رو م
برای نوه اش روایت کنه...
یکی از دوستانم یعنی یکی از برو بچه های پیله بهم گفت چرا داری خاطره می نویسی؟ چرا به گذشته سفر کردی؟ این خاطرات غیر از اینکه آدم رو غمگین میکنه چیز دیگه ای نداره. بهش گفتم باید این تصاویر دیده بشه.تصاویر شخصیت های خوب و بد پیله باید به نمایش گذاشته بشه. تصویر دستی که در تمام مراحل زندگی به سوی برو بچه های پیله دراز شد. دست و آغوش گرم خداوند که همیشه برای بچه ها آماده بود. بعضی ها به گرمی دست خدا را فشردیم و به آغوشش پناه بردیم. چه شیرین بود...
چقدر دلتنگ این دستانم. شاید برای همین برگشتم به عقب تا دوباره رد خدا رو در زندگیم ببینم.
چهارشنبه 22 بهمن 1393 02:26 ق.ظ
عجب ... !!
نمی دونم چرا واسم دلگیر بود این پُست ... :(
برعکسِ سایر خاطراتی که از شما - اینجا - خوندم ... !

+ خداوند عاقبت همه ی ما رو ختم به خیر کنه ...
...
پروانه سلام نگار جان متاسفم...
چه قسمتش دلگیر بود؟ قبل یا بعد انقلاب؟
انقلاب در شبانه روزی مثل دو روی سکه بود. یک رویش ترویج مهرورزی و محبت از سوی خواهران و برادران جهادی بود از سوی دیگه برنامه ها و پاکسازی های شتابزده بود مثل ادغام بچه ها ...
من سعی کردم بدون هیچ پیش داوری ذهنی در مورد این رویداد مهم در شبانه روزی بنویسم.
از نظر من انقلاب برای شبانه روزی خوش یمن بود. همین که افرادی مثل خانم کاف از قدرت ساقط شدند و افرادی با روحیه های انقلابی جای آن را گرفتند خوب بود.
ایکاش این روحیه و این شور انقلابی ماندگار می شد. البته در همه انقلاب ها این شور انقلابی از بین رفته و تبدیل به اشرافی گری شده البته با یک روش دیگه. در داستان بینوایان ویکتور هوگو خیلی زیبا انقلاب فرانسه رو به تصویر میکشه و نشون میده که چگونه موریس انقلابی برای به دست آوردن کوزت به تجملات روی می آورد...
چهارشنبه 22 بهمن 1393 02:09 ق.ظ
سلام ،

جشن تولد انقلاب اسلامی مبارک باد ...

...
پروانه سلام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.