تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - بدون عنوان
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
یکشنبه 3 آبان 1394 :: نویسنده : پروانه

بدون عنوان ، گلچین افکاری است که فرصت بالندگی و رشد پیدا نکردند تا در قالب موضوع و یا عنوان خاصی  تجلی بیابند. افکاری که نمی توان براحتی عنوان پریشان را برایش انتخاب کرد.

گلچین اول: آغاز سال قمری است. ماه محرم ماه تنهایی و غربت، ماه تفکر و اندیشه، ماه تقابل حق و باطل است. تقابلی که گاهی افکارم را به ارتداد می رساند. گاهی با سخنرانی ها و مداحی ها قلبم به لرزه می افتد و حق را در ردای آن ها می بینم و گاهی در لایه لایه های دعایشان مسند باطل را ترسیم می کنم. این چه تقابلی است؟


گلچین دوم: نذری دادن و نذری پختن و نذری گرفتن، افکارم را سخت مشغول کرده است. برای شفاعت و سلامت خانواده و فرزندان آشی را نذر کرده ام که تمایل دارم هر سال مجلس پختن آش پرشورتر از سال قبل باشد. مجلسی که از سه چهار نفر شروع می شود و تاکنون از مرز 10 نفر عبور نکرده است. هر سال در لیست کردن افرادی که باید حضور داشته باشند به شک و شبهه می افتم. چرا آش می پزم؟ چرا باید تبدیل به مهمانی شود؟چه کسانی باید دعوت کنم؟ و چه کسانی باید آش بخورند؟ چرا امسال زیارت عاشورا به دلم نچسبید؟ چرا اینطور شد؟ از چه کسانی نذری بگیرم؟ چه کسانی باید نذری بدهند؟ آیا باید نذری بدهیم یا پول آن را صرف کارهای خیریه کنیم؟ مگر این نذری ها نوستالوژی محرم نیست؟ آیا نذری پختن برکات دارد؟ بودنش بهتر است یا نبودنش؟ این چه وسواسی است؟


گلچین سوم: امسال برای اولین بار به تو فکر کردم. تلاش کردم تا خودم را در نقش تو تصور کنم. حتی تصورش هم برایم سنگین بود.

ظهر عاشوراست. با اندوهی که از مرگ عزیزانت داری و با باور و ایمانی که از اعتقاد راستین نشأت گرفته به اسارت قاتل جگر گوشه هایت می روی. شهر به شهر، تو و زنان بیوه دیگر را به نمایش قدرت می برند تا کوه عزت نوه پیامبر و دیگر داغداران حماسه کربلا را متلاشی کنند. چه بار سنگینی بر دوش داری؟ چه غم جانگدازی است که حق را در منش پدر و مادر و جد بزرگوارت ببینی و در تلاطم قدرت باطل اندوهگین شوی. امروز تنها و بی کس به یاد خون دل های مادرت به فرق شکافته پدرت و آغوش سرد و بی سر برادرت فریاد وااسفا سر میدهی . چرا؟ چرا با تو و خانواده ات و دوستانت اینطور کردند؟ مگر آنها نمی دانستند تو و برادرت نوه پیامبر هستید ؟ مگر نمی دانستند مادرت، "ام ابیها " و پدرت "جانشین به حقش" بود. چه اتفاقی افتاد که اینگونه چشمها بسته شد؟ حق کتمان گشت و باطل جلوه فریبنده اش را هویدا کرد؟ وای....وای...اگر من جای تو بودم! این چه غمی است؟

زینب جان من را شریک غمت بدان. از طرف من به مادر عزیزت تسلیت بگو و به خانواده نازنینت بگو شفاعتمان کنند تا مبادا جلوه های باطل، بصیرتمان را نابود کند.

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 بهمن 1394 11:21 ق.ظ
" رفاقت ؛
بار سنگینی ست ...
کسی بر دوش می گیرد که یک دنیا وفا دارد " ...

تقدیم به دوست باوفای خودم ... :)
...
پروانه سلام دوست خوب و مهربانم
ممنون از لطفت.
امیدوارم قلمت روان، حس نوشتنت همواره پویا باشه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.