تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - رمضان ما
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
دوشنبه 16 تیر 1393 :: نویسنده : پروانه
وقتی اذان مغرب میگه، از مربی ها و پرستارها گرفته تا بچه های بخش ها باید همگی در سلف سرویس حاضر باشن وگرنه افطار بی افطار...
در ماه رمضان دمپایی اهمیت ویزه ای پیدا میكنه.  باید دو دستی  به دمپای ات بچسبی تا  مبادا بچه های دیگه صاحبش بشن...وگرنه باید پابرهنه كل محوطه شبانه روزی رو طی كنی تا به سلف سرویس برسی
موقع افطار ، منیژه خانم رئیس آشپزخونه ، در حالیكه دیگ بزرگ شربت (عرق بیدمشك و نسترن و شاطره) رو بهم میزنه مرتب برای همه خط و نشون میكشه که همه باید به موقع برای افطار آماده بشن. حتی اونایی كه عادت دارن نمازشون رو قبل از افطار بخونن ...
خلاصه موقع افطار روپوش سفیدها(پرستارهای بخش)، روپوش سرمه ای ها (مربی ها و بهیارها) و روپوش های رنگارنگ (بچه های بخش های مختلف ) دور تا دور میزهای افطار جمع میشن و  مشغول خوردن و گپ زدن هستند. این وسط من و برو بچه های بزرگ خوابگاه هم در حال ورانداز کردن پرستارهایی هستیم که سالی یکبار می بینیمشون...
منیژه خانم رئیس آشپزخونه زن وسواسی و تمیزی هست و وقتی ماه رمضان میشه شیفت بعد از ظهر میاد تا از نزدیک کنترل امور رو به دست بگیره. موقع افطار آقای عابدی غذاها رو می کشه و منیژه خانم شربت رو با یه ملاقه بزرگ می ریزه تو لیوان ... اونم چه شربتی! .... گاهی اوقات مثل اولیور تویست طلب یه ظرف  غذای بیشتر یا دو تا لیوان شربتای خوشمزه منیژه خانم می كنم. عجب شربتیه...روح وجسم آدم خنك و تازه میشه...
بعد از افطار هر كی میره خوابگاه خودش. تازه برنامه های شبانه شروع میشه. برنامه های شبانه دورهم جمع شدن ها و قدم زدن ها در محوطه شبانه روزی مخصوصا نزدیك نگهبانی هست. اونجا پر از اتفاق های خوب هست. در محوطه نگهبانی بعضیامون رو ی چمن می شینیم و به درب بزرگ شبانه روزی و به چراغ هایی كه به سمت درب ورودی نزدیك میشن خیره میشیم. به كوچه آشنایی كه روبروی درب شبانه روزی هست و از زیر ایرانیت ها به نور چراغ ماشین ها خیره میشیم و به امید یه نور آشنایی كه هر لحظه نزدیك و نزدیك تر میشه دل می بندیم و به خودمون می گیم یعنی امشب میادش؟...
خیلی خوبه بعد افطار منتظر یکی باشی ... یکی که صاحب همون نور چراغی است که از زیر ایرانیت ها تعقیبش می کنی و آهسته آهسته به سمت درب ورودی شبانه روزی نزدیک میشه . نور چراغ ماشین پیكان سبز رنگ، مدل 57 ...کی میتونه باشه ؟ حاج حسین...مدیرعاملمون که با اون قبلی ها خیلی فرق میکنه و  پر از احساس و محبت هست . حاج آقایی که با ورودش به شبانه روزی معنی عشق و علاقه و محبت رو به ما آموخت و فهمیدیم بیرون از شبانه روزی آدمایی وجود دارن که روح بزرگی دارن و قلبشون برای کمک به بچه ها می تپد. بابا لنگ دراز شبانه روزی ما حاج حسین بلند قدی است که شبای احیاء با خانمش دوتا ماشین میشن و باهاشون میریم مهدیه، نزدیک شاهچراغ و مراسم احیاء رو اونجا می گذرونیم .
سحرهای ماه رمضان هم یه لطف دیگه ای داره... داستان دمپایی و نگهداری از اون به مراتب سخت تر میشه. یعنی باید از سر شب دو دستی دمپایی ات رو بپایی كه یه وقت بچه های دیگه از زیر تختت دمپایی ت رو بلند نكنن. بعضی از بچه ها خیال خودشون رو راحت می کنن اونا رو زیر بالششون قایم می کنن و تخت گاز می خوابن تا سحر... موقع سحر همه بچه ها دست و روی شسته و نشسته تلو تلو  وارد سلف سرویس میشن. بلند کردن بچه هایی که خواب سنگین دارن از روزه گرفتن توی تیرماه سختتره .
شیفت سحر متعلق به راضیه خانم هست. كلا ما هر وقت راضیه خانم رو در طول سال می بینیم یاد سحرهای ماه رمضون می افتیم. راضیه خانم غذاهای همه بچه ها رو گرم می كنه و سه چهار تا قوری بزرگ چای مخصوص بخش های مختلف رو آماده می کنه و تحویل مسئول بخش میده و به تنهایی برای تمام پرسنل شیفت شب و بچه ها غذا میكشه. اگرچه تعداد پرسنل شب به نسبت کم  هست اما بازهم سرویس دادن به این همه آدم یك نفری سخته.. بیشتر موقع ها سحری من و سوزان میریم آبدارخونه كمك راضیه خانم می کنیم و بشقاب های استیل غذا و قابلمه های بزرگ رو می شوریم و تا اذان صبح همونجا مشغول هستیم. حتی چایی و مسواک رو هم همونجا توی آبدارخونه میزنیم.
وقتی از آبدارخونه به طرف خوابگاه بزرگسالان میرم از یه محوطه بزرگی از درختان كاج عبور می كنم. محوطه ای كه در اون موقع سحر دلچسب تر و با صفاتر میشه. هوا گرگ و میش هست و منتظر می مونم تا رگه های سفید فجر در پهنه سیاهی شب نمایان بشه و در سکوتی که در خوابگاه حاکم هست و همه بچه ها خوابیدند، آروم  وضو می گیرم و نماز صبح می خونم و در حالیکه آفتاب بر پهنه پنجره اتاق نشسته ، روی تختم دراز می کشم و به امید یه روز خوب به خواب صبحگاهی فرو میروم...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 تیر 1394 03:20 ق.ظ
سلام پروانه قشنگ
آخی یک سال گذشت مبارکه هر دو داریم یک سال دیگه دنیا رو تجربه می کنیم
"بلند کردن بچه هایی که خواب سنگین دارن از روزه گرفتن توی تیرماه سختتره ."

واقعا... خواب اینقدر شیرینه که کفه اش برمعنا و شیرینی سحرمی چربه من که حاضرم تموم دنیا رو بدم ولی این یک ساعت را بخوابم البته وقتی خوابم ولی بعضی سحرها یه حس و حالی دارن که به شوقشون اضلا نمی خوابی و منتظرو بیدار میمونی قشنگی دنیا به همینه دیگه یه ترانه ای شهرام شی پره میخونه میگه کلاس درس عشق نمره ی قبولیس صده از کجا به کجا رسیدم آره دیگه دنیاس و ما هم شاگردکلاس درس عشق قبول باشه همه ی صبوری و تلاشت برای قبولی

پروانه سلام بر مهمانی كه حبیب خداست
مهمانی كه مثل همیشه پر انرژی و مثبت است و میزبان را به وجد می آورد. امیدوارم بتونم حداقل نمره قبولی رو از خدا بگیرم. سحرتان پرفروغ
سه شنبه 6 آبان 1393 01:30 ق.ظ
توصیفی از دنیا و انتظار تا رگه های سفید فجر در پهنه سیاهی شب نمایان بشه
پروانه افطاری های شبانه روزی با هنرنمایی منیژه خانم اینقدر رنگ و لعاب داشت كه سالها در پی نشانه ها و نوستالوژی رمضان دنبال بوی عرق بیدمشك و شاطره و ته حلواهای زعفرانی منیژه خانم می گشتم.
چه فجری بود در سحری های شبانه روزی...
دوشنبه 30 تیر 1393 01:37 ب.ظ
سلام مجدد براتون دعوتنامه هایپرکلابز فرستادم به ایمیلتون حتما ثبت نام کنید اونجا منتظرتونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.