تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - ازدواج...تنهایی
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
شنبه 28 تیر 1393 :: نویسنده : پروانه

 زری پانزده سال بیشتر سن نداشت که به اولین خواستگارش جواب مثبت داد. خواستگار اون تلفنچی نابینایی بود که شب های جمعه تو محوطه شبانه روزی دعای کمیل می خوند. صدای قشنگی داشت. وقتی " الهی و ربی من لی غیرک " رو می خوند با تمام وجود به دلم می چسبید. زری از همه ما بزرگتر بود. یه جورایی خودش هم علاقمند به لولی بود. لولی یه دوست دیگه هم داشت که اونم قاری قرآن بود و خوش صدا بود و دنبال دختر در بین این همه دختر شبانه روزی می گشت. یادمه یکبار میخواست از آبدارخونه به سمت تلفن خونه بره من دویدم و دستش گرفتم تا مبادا زمین بخوره. تو بین راه اسمم رو پرسید و منم که غرق در دنیای کودکانه ام بودم اسمم رو بهش گفتم ...فارغ از اینکه نمی دونستم شاید به عنوان همسر  زندگیش انتخاب شوم. البته من دختر سر سختی بودم و اینقدر از مرحله پرت بودم که هیچ وقت جزء گزینه های دختران دم بخت حداقل تا پنج شش سال بعد  نشدم... 

لولی و دوستش با زری و فرحناز ازدواج کردند. بعد از عروسی اونا پای خواستگارایی که از همه جا رونده بودن به شبانه روزی ما باز شد و یکی یکی بچه ها برای رهایی از شبانه روزی به مردایی که یا نقص عضو و عقل داشتند و یا یه جایی کارشون می لنگید جواب مثبت دادند...نمی دونم این خواستگارا چطوری اینجا رو پیدا کرده بودن؟ احتمالا رئیس ما یه فراخوان یا یه آگهی زده بود...الله اعلم

یواش یواش دیدم که دور و برم خالی شده و بچه هایی که با هم یه سرویس می شدیم و می رفتیم مدرسه ، الان دیگه خونه شوهراشون هستند و هر کدام صاحب بچه و یه دنیا گرفتاری و سختی شدند. با رفتن بچه ها ما شدیم ارشد شبانه روزی. اونم تو سن 16 سالگی، اول دبیرستان. آخرین نفری که ازدواج کرد نرگس بود. هم خوشکل بود هم درس خون و هم ورزشکار بود. یکی از مربی ها زیر نظر گرفته بودش برای فامیل معتاد خودش. البته ما اون موقع نمی دونستیم فرهاد معتاده چون از همه دامادها خوش تیپ تر بود. نرگس هم گول ظاهرش خورد و با همه برازندگی هایی که داشت شب یلدا به عقدش دراومد. برای عروسی نرگس همه ما رفتیم. نرگس با من هم سن و سال بود . 15 سالش بود که ازدواج کرد. چقدر زیبا شده بود. هم خودش هم شوهرش خجالتی بودند. عروسی نرگس غمگین ترین عروسی بود که من رفته بودم. باورم نمیشد نرگس جواب مثبت بده...نمی دونم اون مربی که بزور نرگس رو راضی کرد و با وعده های مسخره اون رو به عقد فرهاد درآورد چطوری میتونه شبا راحت بخوابه...

چندسال سال بعد اولین دختری که تحمل زندگی فلاکت بار رو نداشت پاش تو شبانه روزی باز شد. دختری که چند سال پیش با علی ازدواج کرده بود و الان صاحب یه پسر 4 ساله به نام جواد و یه دونه دیگه در شکمش بود با چشم گریان وارد شبانه روزی شد. قانون شبانه روزی این بود که هرکسی که ازدواج میکنه حقی نداره برگرده. اگر هم جدا شد باید بره تنهایی زندگی کنه نه اینکه بیاد پیش بچه هایی که امیدشون به همون ازدواج و رهایی از شبانه روزی خوش بود. زن علی بعد از کلی کشمکش دوباره رفت خونه همسرش و مجبور شد بسوزه و بسازه. بعد از اون چند تا دیگه هم احساس نارضایتی  کردند اما جایی برای برگشت نداشتند. حتی نرگس هم نتوانست از دست شوهرش به شبانه روزی پناه بیاره و با دو تا پسر قد و نیم قد برای یه پول بخور و نمیر به همه رو میانداخت.

بله...این داستان ادامه داشت تا جایی که دخترانی که ازدواج کرده بودند رفته رفته جدا شدند و شدند زنان تنهایی که هیچ مامن و پناهگاهی نداشتند و هیچ کس هم حاضر نبود به حرفای دل اونا گوش کنه . البته حاج حسین تا اونجایی که در توانش بود بعضی از اونا رو مستمری بگیر کرد اما مشکلات اونا فراتر از حد تصور بود. 

داستان زنان تنهای شبانه روزی درام غم انگیزی است که پایانی ندارد. زنانی که برای آینده بهتر فرزندشان تصمیم می گیرند آن ها را رها کنند و یا برای گرفتن مستمری از دولت بچه هایشان را تحت تکفل خودشون قرار میدن  فارغ از اینکه مشکلات زندگی اونا رو خشن و بی رحم کرده و تبدیل به مادران عصبی و افسرده ای شدن که عقده روزگار  رو  با کتک و فریاد بر سر بچه های بی زبان خالی میکنن. و بعد عذاب وجدان و تنهایی و گریه های شبانه ...

خدایا در این ماه مبارک رمضان تقاضا می کنم پناهشون بده...آمیییییییین





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 آبان 1393 01:38 ق.ظ
از سراب دنیا آموختم که هیچگاه برای رهایی از سختی فشار و بی کسی حلاوت تنهاییم را فدای سرابی که در ذهنم ساخته است نکنم .
پروانه امان از این سراب ها كه خیلی ها غرق آن شدیم.

حلاوت تنهایی...از اون حلاوتهایی است كه گاهی تلخی درمانیش، آدم رو بی قرار می كنه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.