تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - مطالب دی 1393
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
شنبه 20 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

به تو می اندیشیدم 

تا...

تارو پودی نو خلق كنم

شوری در این پیله بیافرینم

بشكند دیوار طاق كسرایم

پر گشایم به نور وجودت

افسوس...

در ظلمت روزمرگی گرفتار شدم

در ربیعی دیگر به خواب زمستانی رفتم

در حسرت سوختن به نور ایزدیت ماندم 

و ...

نظاره گر بال گشودن پروانه های رنگینی بودم

كه در پی نوری از شمع برگزیده ات بودند  

 

شاید تولدی دیگر...


الهم صل علی محمد و آل محمد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

دوران دانشجویی و ماجراهای تلخ و شیرین خوابگاه دانشجویی به روزهای آخرش رسیده بود. زندگی ام در هاله ای از ابهام بود. ابهام از آینده شغلی و جایی برای زندگی...آیا باید زندگی را در نگاه  دانشجوی همشهری خلاصه می كردم كه نامش در كنار نام من در خوابگاه دانشجویی بر سر زبان ها افتاده بود... یا باید از خیر رویاهای شیرین و خوش بینانه دست بر می داشتم و به واقعیت پناه می بردم. واقعیتی كه من آموخته بودم نباید به خواستگاری همشهری دل خوش باشم كه جرات و جسارت انتخاب ندارد...... بنابراین ترم آخر دانشجویی ام  مصادف شد با ملاقات های متعدد من با حاج محمد و متعاقب آن ، انتخاب شهر تهران به عنوان مكانی برای زندگی مستقل، انتخاب حاج محمد به عنوان پدر، قیم و سرپرست قانونی و ....كارمندی به عنوان شغلی شریف و ...

زندگی مجردی با دوست و همیار همیشگی ام در آپارتمانی مستقل با كلیه امكانات در همسایگی مدیران سازمان ، آشنا شدن با حاج آقا تهرانی پیر و مرشد و دوست مشترك من و حاج محمد، ادامه تحصیل و موفقیت در مسیر شغلی ام... لطف و كرم خدایی بود كه هم شامل من و هم شامل كسانی بود كه به عنوان رابط و وسیله خیر و نیكوكاری انتخاب و برگزیده شده بودند. كسانی چون حاج حسین، حاج محمد، كبری خانم، فاطمه خانم، نازی و خانم خاوری  و ... ، دوستانی بودند كه در موقعیت های مختلف زندگی به عنوان خانواده ام همواره مرا یاری رساندند....

خانواده ای با این گستردگی در شهرهای مختلف برای كسی كه میخواهد مرا به عنوان همسر انتخاب كند شرایط سخت و مشكلی بوجود آورده بود... اما آقای مهندس به خاطر ویژگی های منحصر به فردش توانست از ارزیابی روسای سه شبانه روزی و سخت گیری های حاج محمد به خوبی برآید... بعد از مراسم خواستگاری در منزل كبری خانم در تهران و مراسم بعله برون در منزل خانم... در اصفهان، نوبت به مراسم عقد در منزل حاج محمد رسید. مراسمی كه حاج محمد با دعوت از بزرگان سازمان ، دوستان و آشنایان و حتی دعوت از یكی از ائمه جمعه آن را تبدیل به یك نمایش قدرت و یا یك عروسی متفاوت كرده بود كه خانواده همسرم (خانواده نزدیكی كه به تهران دعوت شده بودند) مثل آن را ندیده بودند. بچه های شبانه روزی به همراه مددكارانی از شیراز ، اصفهان و تهران در منزل دوطبقه حاج محمد به همراه همسران مدیران ارشد سازمان و دیگر مدعوین، جمعی را تشكیل داده بودند كه هر كدام به نوبه خود سهمی در شكوه این مراسم داشتند. در قسمت آقایان با حضور حاج آقا تهرانی و نماینده ولی فقیه و برپایی نماز جماعت به امامت ایشان، فضای رسمی و اداری بر مراسم دامادی آقای مهندس حاكم شده بود كه تا مدتها در یادآوری نام كسانی كه آن شب دعوت شده بودند دچار تردید و ایهام می شدیم و می خندیدیم...مراسم عقد ما تبدیل به هنرنمایی مسئولانی شده بود كه هر كدام در دادن هدایا و سكه طلا از یكدیگر سبقت و پیشی می گرفتند و ما به عنوان زوجی كه مورد لطف و رحمت خداوند بودیم بار دیگر در نمایشی دیگر و اینبار از نوع خانوادگی و در نقش دختر حاج محمد مراسم عروسی را جشن گرفتیم كه حاج بشیر آن را تدارك دیده بود...

یاد باد آن روزگاران یاد باد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

اصولا من احساسم قوی تر از عقلم هست. یعنی واكنش های احساسی و عكس العمل های رفتاریم زودتر از قضاوت های منطقی و عقلی ام هست.گاهی اوقات از یه چیزی دلخورم. یا دوست ندارم با شخص خاصی روبرو بشم. یا چیزی منو آزار میده اما نمیدونم این دلخوری یا ناراحتی و یا این وضعیت از كجا نشات گرفته؟ مدتها با خودم كلنجار میرم كه چرا من اینطوری شدم؟ چرا این حس بهم دست داده ...تازه عقلم شروع میكنه به كنتور انداختن...بعدبرای خودش صغری و كبری می چینه ...و به یه  نتیجه ای میرسه...اعتراف می كنم بیشتر موقعها عقلم عقیم مانده...

گاهی اوقات فكر می كنم باید یه حركتی انجام بدم. فكر می كنم باید تغییری رو برای فرار از این وضعیت انجام بدهم. و بازهم اعتراف میكنم كه این احساس و این نیروی درونم هست كه پیشقدم میشه و منتظر نتیجه های منطقی و دستورات عقلی نمی مونه. یه نیروی تدافعی یا یه نیرویی كه من رو به حركت سوق میده تا در برابر این بن بست ها مقاومت كنم. در طول زندگیم بارها شاهد فعال شدن این نیرو بوده ام. این نیرو در همه ما وجود داره و ما رو به سمتی سوق میده كه از وقایع و اتفاقات كمتر آسیب ببینیم. این نیرو مثل پادزهری است كه در مقابل ویروس واكنش نشان میده. اینجور موقع ها دست به كارهایی می زنیم كه از شرایط فعلی گذر كنیم.

فكر كردم چند دوره آموزشی ثبت نام كنم تا از این روزمرگی و یا از بن بست فعلی خلاص شوم و یه جورایی سرگرم شوم. یا سعی كردم شخصیت یا چهره دیگه ای از خودم رو معرفی كنم. البته این تصمیم مربوط به سالها پیش هست. اما انگار این چند ماه اخیر سفرای من به گذشته بیشتر شده و در این دو سه ماه وبلاگم فعال تر شده...حتما دنبال چیزی می گردم كه منو آروم كنه... مگر از چی دلخورم؟ .......از اداره و روابط انسانی حاكم بر آن؟ از سیاست سیاستمداران؟ از وضعیت اقتصادی؟ از جامعه ؟ خانواده؟ از چی؟...همه موارد؟ كدام پررنگ تر بوده؟ .........

و بازهم نوشتن را انتخاب كردم اما از دنیای مجازی دیگر و از محیطی بزرگتر به اینجا كوچ كردم. دنیایی كه دوستان واقعی در قالب نام های مجازی مجموعه نابی از نویسندگان با ذوق و اهل فكر و اندیشه در كنار هم قرار داده بود تا آن ها هم مثل من دنبال حقیقتی باشند كه در دنیای واقعی در روابط خشك و رسمی مدفون شده بود...بعد از چهار سال ، هر کدامشان حیاط خلوت و گوشه ای را با نام وبلاگ برای خودشان انتخاب كردند تا .............

من اینجا را انتخاب كردم ...شاید راحت تر بنویسم ...دلنوشته، خاطره ، شعر ... هر چی كه احساس منو بیان میكنه و به من آرامش میده ....حتی این نوشته طولانی ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 دی 1393 :: نویسنده : پروانه

بچه ها....دارن میان...آقای میر و خانم...دارن میان...بدو...دوباره دارن كمدها رو می گردن...

دیگه فرصتی برای پنهان كردن وسایل غیر مجاز نبود...

آقای میر رئیس شبانه روزی به اتفاق دو تا از همكاراش سر زده وارد خوابگاه شدند تا كمد بچه ها را بگردند. آخرین باری كه كمد بچه ها رو گشتند، مربوط میشد به دو سال پیش، زمان رئیس قبلی...بهانه ای كه باعث شد اون موقع كمدها رو بگردند؛به خاطر رفتار مشكوك فری بود. فری یكی از دو دختر بازمانده آبادانی بود كه با من همسن و سال بود و تو یه مدرسه درس میخوندیم. دختر جسوری كه روز قبل از بازدید كمدها، از راه مدرسه رفته بود خونه دوست پسرش و غروب به شبانه روزی اومده بود...و بعد از جستجوی كمدها، رئیس قبلی موفق شده بود دو تا مجله پورنو از كمدش پیدا كنه...بعد از دو ماجرای پشت سرهم  كه برای فری اتفاق افتاد ...دوست پسر و اون مجله ...رئیس قبلی تصمیم گرفت كه فری رو به خانواده اش كه  از لحاظ مالی مشكل داشتند، تحویل بده..حتی گریه های مادرش و عذرخواهی فری كارساز نشد و فری از شبانه روزی اخراج شد تا آینده مبهمی برای اون رقم بخوره...

با آمدن حاج حسین و شیوه خاص مدیریتش، ورود افراد متفرقه به خوابگاه دختران ممنوع شد...البته آقای میر گاهی اوقات بواسطه اینكه سنش بالا بود از دستورات مافوقش سر پیچی میكرد ...و آن روز بدون هماهنگی با حاج حسین و بدون هیچ بهانه ای سرزده وارد خوابگاه شد و شروع به گشتن كمدها و تخلیه كمدها از وسایل آرایشی، نوار كاست و عكس خواننده های ایرانی و هنرپیشه های هندی كرد...از كمد اشرف بیشترین وسیله رو بردند، طوریكه پایین كمدش نشسته بود و در عزای از دست دادن وسایل گران قیمتش ماتم گرفته بود و فریاد میزد "همه دار و ندارم رو بردند"...كاری از دست كسی بر نمی اومد و من هم نتوانستم مانع ورود آقای میر و گرفتن وسایل بچه ها بشوم...

به خاطر این گستاخی، شبانه تصمیم گرفتیم به بخش اداری و اتاق رئیس و روابط عمومی دستبرد بزنیم. گروه 11 نفره  از بچه های مطمئن و دهن قرص، تشكیل دادیم و هر كدام رو به قسمت های مختلف برای نگهبانی و سركشی فرستادیم. بخش اداری شبانه روزی كه اتاق رئیس – آقای میر – در آنجا قرار داشت ساختمان طویلی بود كه روبروی درب نگهبانی بود و 6 نفر از بچه ها رو در 4 گوشه ساختمان و دو نفر دیگر را مقابل بخش اداری و دو نفر دیگه رو در خوابگاه مامور كردیم تا كشیك بدهند. خودم وارد روابط عمومی شدم و چند تا از نوار كاست های قرآن و نوحه رو برداشتم و سریع خارج شدم. سارا داوطلب ورود به اتاق آقای میر شد.  پنجره اتاق میر از اون قفل هایی بود كه با چند تا ضربه آروم دستگیره اش به سمت راست هدایت میشد و... در باز شد. سارا از پنجره رفت تو اتاق و موفق نشد وسایل رو پیدا كنه...تصمیم گرفتیم دو سه نفری از پنجره وارد اتاق شویم و در تاریكی شروع كردیم به گشتن...با قاشق، قفل میز آقای میر رو باز كردیم...بله...همه وسایل بچه ها طبقه وسط بود...جای ترانه ها رو عوض كردیم و به جای آن نوار قرآن و مداحی گذاشتیم و وسایل اشرف و دو تا از بچه های دیگه رو برداشتیم و در كمد رو محكم بستیم تا دوباره قفل بشه ... آروم از پنجره خارج شدیم و رفتیم خوابگاه...

فردای آن روز...رد پای خاكی اشرف روی شیشه ی میز آقای میر نمایان شد. آقای میر دنبال سارق می گشت ... تك تك بچه ها بازجویی شدند...حجه الاسلام آقای... امام جماعت و مسئول حراست اداره چند بار مرا تهدید كرد...و ما... یكبار دیگر اتحادمون رو به افراد متفرقه نشان دادیم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

همه چی از همون آخرین سفارش شروع شد. سفارشی که حاج محمد به ارشد بچه ها کرد از جنس سفارش های مدیر به مرئوس نبود....از نوع سفارش هایی بود که دل آدم رو قرص می کرد...اونم دل بیمار من که با رفتن حاج حسین از شبانه روزی شیراز و تغییر مکان شبانه روزی، نیاز به یک پناه ایمن داشت...یه حامی مطمئن...یکی که بتونه آینده منو تضمین کنه تا بتونم مستقل زندگی کنم...چون مثل یه وصله ناجوری شده بودم  که نه به خوابگاه دانشجویی، نه به شبانه روزی شیراز و نه به شبانه روزی جدید با مدیریت حاج رضا تعلق داشتم...حاج محمد خواسته و یا ناخواسته منو به سمتی هدایت کرد که دو سال آخر دانشگاهم را با رویای آغاز زندگی مستقل در تهران سپری کنم ...

البته رسیدن به رویای زندگی مستقل به این راحتی نبود. اینو وقتی فهمیدم که ساعت ها باید برای ملاقات حاج محمد پشت در اتاقش می نشستم تا منشی هاش اجازه ملاقات نیم ساعت منو صادر کنند. دیدن حاج محمد که همه " حاجی" صداش می زدند در بین این همه ملاقات کننده های جورواجور به سادگی امکان پذیر نبود... گاهی امیدم تبدیل به یأس میشد و حتی انگیزه ای برای تماس تلفنی  و شنیدن صدای بی روحش نداشتم....اما بازهم مقهور قدرت رشته ای میشدم که منو به غل و زنجیر می بست و به حاجی پیوند میداد...رشته ای که نمی دانستم به خاطر قدرت ذاتی و شخصیت منحصر به فردش بود یا جایگاه اجتماعی اش...یا شاید ناخواسته مرید کلام و رفتاری شده بودم  که منو در هر دیداری، وابسته تر و خلع سلاح می کرد...حاجی از نیروی خارق العاده ای برخوردار بود که می تونست فکر آدمها رو بخونه و روح آدم ها رو تسخیر کنه و می تونست طی الارض کنه...شخصیت کاریزمایش  از او یه لیدر تمام عیار و حامی مطمئن ساخته بود که هم در بین خانواده و هم در بین همکاران و دوستانش چهره ای خاص، موجه و قابل اعتماد داشت و ویژگی های منحصر بفردش باعث شده بود تا با مسئولین نظام رابطه خوبی برقرار کنه و گاهی در هیئت مسئولین ، رهبر را در سفرهای استانی همراهی می کرد...



بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم...


حاجی همیشه هر وقت منو می دید حتی در جمع خانوادشون و حتی پیش همکاراش و همسرم ...این شعر رو با لحن خاص خودش برام می خوند .........و هر وقت به آخرش می رسید می گفت................وگرنه من همان .....چی میشد؟.....هان!.......دیوانه ای که بودم ....نه .....دیوانه ای که هستم....................بعد می گفت درسته دخترم؟......


 واکنون بی تو روزها از آن خونه گذشتم

همه تن دیدم و مبهوت به دنبال تو گشتم


یادم آید ،  روزی از خدا فرصتی خواستم

تا برگردی و باشی همان حاجی روزگارم...


رفت در حکمت تقدیر، پایان زندگیت

رفت در مشق زندگیت اعمال نیکویت


من همه، محو تماشای رحمت خدایت

خواهم تا ببارد بر اندک سیاهی تارو پودت  








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :