تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - مطالب اسفند 1393
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
سه شنبه 5 اسفند 1393 :: نویسنده : پروانه

" پرستار" واژه ای بود كه ما یاد گرفتیم  برای روپوش آبی های كلاه سفید بكار ببریم . پرستارهایی كه بعدها سفید پوش شدند و هركدام به نیت های مختلف برای گذران امور زندگیشون به دنیای شبانه روزی پا گذاشته بودند. بعضی هاشون مهربان و تاثیر گذار بودند و بعضی هاشون هم  بواسطه زندگی های سخت و طاقت فرسایی كه داشتند روحیه  خشن و غیر قابل تحمل بودند. عالیه خانم از اون پرستارهای مهربانی بود كه همه بچه ها دوستش داشتند. خانمی با موهای كوتاه و مدل كرنلی، شبیه عكس روی جلد بوردا ( مجله لباس و مد اون روزها) كه تو كارش خبره بود و در یك چشم بهم زدن ده تا نوزاد رو در دقایق كوتاه می شست و شیر میداد و اطلاعات زیادی در مورد بیشتر بچه ها در بدو ورود به شبانه روزی داشت. و به محض اینكه ماموركلانتری با یك نوزاد وارد شبانه روزی میشد عالیه خانم مسئول تعویض لباس نوزاد و شستشوی اون میشد و گاهی اوقات از ما برای نام گذاری نوزادها نظر می خواست. 

پری خانم همیشه مسئول اتاق شیر در بخش نوزادان بود. خانمی كه كمتر دیده میشد و با كسی كاری نداشت چون اتاق شیر جای حساس و تمیزی بود و هر كسی اجازه ورود به اونجا رو نداشت. بعضی از پرستارها ویژگی های منحصر به فردی داشتند و همه ازشون حساب می بردند. مشخصه اونا هیكل درشت و چاق ، روحیه خشن و نفوذ ناپذیر و چند ردیف النگوهای درشت طلا تا نزدیكی های آرنج دستشان بود كه با هر تكونی كه به دستشون میدادند صدای جرینگ جرینگ النگوها مایه فخر و مباهات اونا به پرستارهای زیر دست و مظلوم میشد. پرستارهای قلدری كه قبل از انقلاب بیشتر در شیرخوارگاه بودند وبرای خودشان ماجراهای عجیب و غریب و پارتی های مختلف داشتند و راه یافتن به خلوت و اكیپ و كلونی شان كار هر كسی نبود. بعضی از پرستارها كه سنشون كمتر بود محجوب تر، ترسو و بیشتر تابع جمع بودند و بعضی ها كه پیشكسوت بودند كاری به دیگرون نداشتند و سرشون تو كار خودشون بود و در بین اینها كسانی هم بودند كه خیلی مومن و معتقد بودند و به بچه ها نماز خواندن و آداب زندگی رو یاد می دادند و نقش مادر رو برای بچه های محبوبشان بازی می كردند و گاهی بچه ها رو به خانه هایشان می بردند. در زمان جنگ هم بعضی هاشون خانواده های درجه یكشون رو از دست دادند و مادر شهید و خواهر شهید شدند. 

ارتباط ما با پرستارها بد نبود. اگر چه گاهی نیاز میشد با اتحادمون تسویه حساب كوچیكی با آنها داشته باشیم. مثل شكستن در كمد خانم "ع" كه كلی از هدایای بچه ها رو اونجا پیدا می كردیم و راه ندادن خانم " آل" به خوابگاه و تعویض اجباری ایشان، مزاحم تلفنی به منزل دو تا از پرستارهایی كه زیادی احساس خوش تیپی می كردند و زیر نظر گذاشتن خانم خوش تیپ مو مشكی كه بر خلاف ظاهر شیك و با كلاسش، كنترل دستش نداشت و هر وقت به كمدی نزدیك میشد بچه ها آژیر خطر به صدا در می آوردند.

القصه...یعنی ...بعله...ما دیگه با پرستارها سرو كار نداریم. گاهی اوقات خبر بازنشستگی و فوتشان رو از بچه هایی كه در شبانه روزی هستند می شنویم و برای بعضی از آنها اشك می ریزیم و برای همه آنها از خدا طلب آمرزش می كنیم. گاهی به عنوان لیدر بچه ها در تسویه حسابها زیاده روی كردم و آبروی بعضی از آنها را بردم و این عذاب وجدان همیشگی منو آزار میده و امیدوارم آن ها من رو بواسطه اینكه خیلی جوان و خام بودم ببخشند.

در این روز خجسته از همین پیله ، من دست همه پرستارهای نازنین شبانه روزی های ایران رو می بوسم و به همه آنها خدا قوت می گویم. امیدوارم خداوند به زندگیشان بركت و رحمت واسعه عنایت بفرماید و روح تمام پرستارهایی كه مدتی با آنها زندگی كردیم مورد قرین رحمت و مغفرت الهی قرار گیرد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :