تبلیغات
بـــرو بچـــه های پیله - مطالب آذر 1393
 
بـــرو بچـــه های پیله
درباره وبلاگ


گاهی حرف هایی هست که فکر می کنیم مخاطبی براش وجود نداره . یا نمی دونیم مخاطب این حرفا کیا هستن؟

اینجا را انتخاب کردم تا به قول دوستان بحرفم و سکوت سنگینی که سالها بر زندگیم سایه افکنده را بشکنم .
اینجا مامنی است برای گفتن حرفایی که به خاطر مصلحت ها و همرنگی با جماعت در نهانخانه دلم پنهان کرده ام...


مدیر وبلاگ : پروانه
نویسندگان
جمعه 28 آذر 1393 :: نویسنده : پروانه

می توانم ملودی ورودش،  بر تیک تاک قلبم بشنوم

می توانم سایه حضورش، بر گونه های گلگونم حس کنم


می توانم در زیر باران نگاهمان، سناریوی عشق بسازم

می توانم در بزم  وصال شبانگاهیمان، ترانه عروج پروانه بخوانم


می توانم بر دریای خروشان عشقمان، مشق نجات غریق کنم

می توانم بر ناتوانی توان شعریم، شعر توان ناتوانیم بسرایم...









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 آذر 1393 :: نویسنده : پروانه

دوستان عزیز و محترمی كه تا الان با نظرات خوبشان مرا همراهی كردند ، قطعا حاج حسین را می شناسند...

حاج حسین همون بابا لنگ دراز شبانه روزی شیراز بود كه با ورودش به شبانه روزی و تغییر رویه مدیریت در آنجا قدیسی تمام عیار برای بچه های شیراز شد. بابا لنگ درازی از خانواده ای اصیل و خوش نام شیراز كه با تاسیس موسسات خیریه و مسئولیت های مختلف در استان فارس همواره دوست و مشاور ما بوده است. و زمانی كه دانشجو بودم در نقش برادر گاهی از اصل و نصب و شهرتش فاصله می گرفت و هم نام خانوادگی من و بچه ها میشد تا مبادا دوستان خارج از شبانه روزی به بهانه تفاوت نام خانوادگی، از اسرار خانوادگیمان خبردار شوند...

" چند تا از نوشته هات رو خوندم. چند خطی رو برات نوشتم اما نمی دونم چرا ارسال نشد. حالا به صورت شفاهی بهت میگم و اونجا خودت از طرف من بنویس...

این وبلاگ برای اونهایی كه تو را نمی شناسند مبهم و پراكنده هست. نوشته هات و خاطراتی كه تعریف كردی باید از یه جا شروع کنی مثلا فصل کودکی و نوجوانی و...بعضی از نوشته ها نیاز به توضیح بیشتر و حتی تفسیر داره و باید شخصیت ها رو بیشتر معرفی كنی و سعی كن نام اختصاری آن ها را بنویسی. مثلا برای من بنویس م.ح. گ ...از اینكه شروع كردی به نوشتن خوبه... اما باید هدفت رو از نوشتن مشخص كنی ...با این وبلاگ می خوای بچه ها و شبانه روزی رو معرفی كنی یا قصد دیگری داری؟..."

من در جواب حاج حسین گفتم كه این وبلاگ هنوز عمومی نشده و به نظرم قالب اصلی آن هنوز مشخص نشده...بیشتر دلنوشته هایی است كه گاهی  روایتی و بیان خاطرات گذشته با موضوع خاص است. 

حال از شما دوستانی كه مرا تا اینجا همراهی كردید تقاضا می كنم اگر پیشنهاد و نظری در مورد وبلاگ دارید مرا مانند همیشه با محبت های بی دریغتان راهنمایی بفرمایید.

با درود و سپاس 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اولین باری كه حاج محمد رو دیدم روزی بود كه محوطه شبانه روزی رو آب و جارو كرده بودند و حاج حسین و معاوناش و آقای میر، رئیس شبانه روزی در تدارك استقبال از او و هیئت همراهش بودند. هیئتی از سازمان مركزی تهران كه برای نظارت و بازدید از دفتر مركزی فارس و شبانه روزی، در یكی از اتاق های بخش اداری مستقر شده بودند و به نوبت از كارمندان بازجویی می كردند و من هم به عنوان ارشد بچه ها در لیست بازجویی قرار گرفتم... حاج محمد در بالای اتاق نشسته بود و بقیه دورتادور میز جلویی نشسته بودند و صندلی بازجویی پایین اتاق، نزدیك در بود. هیئت همراه با چند تا سوال در مورد نحوه عملكرد حاج حسین و مدیرانش سعی داشتند منو در شرایطی قرار بدهند كه هر آنچه  از دیگران عایدشون نشده بود از دختر جوان خام، دریافت كنند... غافل از اینكه نمی دانستند من گرگ بارون دیده ی این بازجویی ها و هیئت ها بودم و به اندازه سنم سابقه زندگی در محیط اداری و تجربه  تلخ  رابطه های كثیف آن را داشتم. بنابراین سعی كردم مسیر سوالها رو به سمتی ببرم كه  پیشنهادی از سوی ارشد بچه ها به مافوق حاج حسین بدهم. پیشنهاد خرید خانه ای خارج از شبانه روزی و تشكیل شبه خانواده ای برای بچه هایی كه مستعد تحصیل بودند. آن روز مصادف شده بود با اعلام نتایج مرحله اول كنكور سراسری و رتبه قبولی ام باعث شگفتی حاج محمد و هیئت همراهش شده بود و همین امر باعث شد تا مسیر سوالها به سمت پیشنهاد من و چاره جویی برای بچه ها هدایت شود....

ملاقات دوم من با حاج محمد مصادف شد با انتقال بچه های مستعد شیراز به استان اصفهان ...(البته بعد از قبولی دانشگاه و انتقالم به تهران ملاقاتی در حد تبریك جزئی و خیلی رسمی با حاج محمد داشتم)...شبانه روزی جدید جایی بود بدون هیچ سر درب و تابلویی... با تمام امكانات و تجهیزات و مبلمان خانگی...جایی شبیه خانه... هیئتی از تهران با سرپرستی حاج محمد و مدیران اصفهان و حاج رضا مسئول خانه جدید و چند مددكار ... تصویری كه هیچ گاه از ذهنم بیرون نخواهد رفت...آن روز اواخر تابستان بود و خوابگاه دانشجویی زندگی می كردم و فقط برای عید و تابستان به شبانه روزی می آمدم . سال دوم دانشگاهم تمام شده بود و برای استقبال سال تحصیلی جدید عازم تهران بودم و همراه بچه ها با اتوبوس شبانه روزی به اصفهان آمدم. اتوبوسی كه از هر گوشه اش صدای ناله و گریه بچه ها بلند شده بود. سنگینی فضای اتوبوس و نشكستن و مقاومت كردن در برابر تراژدی غمگین جدایی، همراه با آواز و ترانه های غمگین بچه ها در طول راه شیراز و اصفهان ...  مسئولیتی بر دوشم گذاشت تا كنترل اشك ها و احساساتم رو داشته باشم و از این صندلی به اون صندلی جابجا شوم تا مرحمی برای جدایی سخت آن ها از شیراز و دلبستگی هاشون شوم... زیرا باور و یقین داشتم این جدایی به نفعشان خواهد بود...

خانه ای دو طبقه ، موقوفه یكی از خیران استان اصفهان با كلیه امكانات در یكی از كوچه های خلوت و با كلاس مهیا شده بود تا پذیرای بچه های شیراز شود. حاج محمد نقش پدرای بزرگ خانواده رو بازی می كرد و سعی می كرد با استفاده از نیروی ماورایی اش بچه ها رو آروم كنه...تا حدودی هم موفق شده بود...چینش اتاقها، آشپزخانه، حال و پذیرایی مثل یك خانه مجلل بود... اما همه اینها برای اینكه بچه ها به گرمی خانه جدیدشان را پذیرا باشند كافی نبود...جلسه آشنایی با حاج رضا و مددكارانی كه قرار بود یك شبانه روز پیش بچه ها باشند با سخنرانی حاج محمد انجام شد ... با هماهنگی بچه ها اتاقها برای هر 4 نفری كه دمخور و دمساز و هم روحیه بودند آماده كردیم ...و هر كدام از بچه ها برای بازكردن چمدان ها و وسایل شخصی اشان به سمت اتاقهای جدیدشان رفتند...حاج محمد و هیئت همراهش آماده رفتن به سمت تهران بودند و منم تصمیم گرفتم یك هفته پیش بچه ها بمونم و با تاخیر 10 روزه سال تحصیلی جدید رو شروع كنم...در آن موقع حاج محمد آخرین سفارش های لازم رو به حاج رضا كرد و موقع خداحافظی از بچه ها، من را به گوشه ای خواند تا سفارش های لازم را هم به ارشد بچه ها بدهد...غافل از اینكه این آخرین سفارش ... آغازی شد برای دلبستگی و وابستگی ام به حاج محمدی كه متفاوت از حاج حسین و حاج آقاهایی بود كه تا به حال دیده بودم ... قدرت كلامش، استقلال روحی ام رو بهم ریخت تا زین پس دنبال گمشده ای باشم كه شاید نامش حاج محمد باشد...

ادامه دارد 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 آذر 1393 :: نویسنده : پروانه

حق ...

چطور بشناسمت وقتی اینقدر در خود پیچیده ای ؟

گاهی برای گرفتن سهمی از تو، ناخواسته قربانی ات كرده ام .

چرا خودت را از من پنهان میداری در حالیكه میدانی من داعیه ی طرفداری از تو را دارم.

امروز برای اثباتت به كسی روی آوردم كه خود به ناحق در مسند قدرت نشسته بود.


پروانه، بیا رندی كن و سراغ باطل گیر؛ شاید حق روی خوش نشان دهد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 آذر 1393 :: نویسنده : پروانه

یه سوال ازت بپرسم؟

چطور میتونی این همه سركشی رو تحمل كنی...

 اینقدر اعتماد كنی...

 گوش كنی...

بری دنبال اونایی كه ازت غافل شدن ...

مهربونی؟ امن یجیب ...هستی؟ عاشقی؟ خالقی؟...

 

راستش رو بهم میگی؟

من، چند درصد از عشق تو رو ، به بچه هام دارم

 به همسرم...

 به دوستام...

به همه...

 

یه خواهش بكنم؟

درصدی از این مهربونی و بزرگیت به منم میدی؟

كم آوردم...

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

با شروع مذاكرات هسته ای، ایران در تب و تاب جریانات مختلفی قرار گرفت. جریاناتی كه فعالان حوزه های مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ...هر كدام انتظارات و برداشت های متفاوتی از این مذاكرات دارند. فردا سوم آذرماه ، نتایج یكسال تلاش بی وقفه نمایندگان ایران مشخص خواهد شد...

ما یعنی من كه از سیاست فقط تضاد و تناقض دیده ام؛ چشم و دلم را از سیاست با آب پاك ...نه ...با آب آلوده تهران شستشو داده ام تا به نسیمی كه از لغو تحریم ها عایدمان می شود دل ببندم...

شاید نتایج این مذاكرات برافراشتن پرچم امید و تدبیر باشد....... تدبیر همون تقدیر و مصلحت هست؟ تدبیر یعنی قانون؟ قانون چیه از كجا اومده؟...

شاید آغازی بر پایان مرگ بر آمریكا باشد........ راستی تكلیف شعاری كه در ذهن ما از كودكی نهادینه شده چی میشه؟ دیگه به هیچكی مرگ بر...نمیگیم؟...

شاید آغازی بر گشودن دربهای بسته غرب باشد....... اصلن غرب چه شكلیه؟ فرقش با شرق چیه؟ یعنی چین و روسیه غربی نبودند؟

شاید آغازی بر لغو تحریم ها باشد....... یعنی وضع بازارمون خوب میشه؟ یعنی داروها ارزون میشه؟ یعنی قیمت خونه میاد پایین؟ یعنی جوونا راحت ازدواج میكنن؟ یعنی معنی رفاه اجتماعی فرق میكنه؟ یعنی همه با هواپیما سفر میكنن؟ یعنی انقلاب اقتصادی رخ میده؟...

شاید اسلامی دیگر ظهور كند....... یعنی دیگه به ما تروریست نمیگن؟ یعنی تساهل و تسامح پر رنگ تر میشه؟ یعنی اسلام ایرانی غنی تر میشه؟ یعنی با عربها خوب و متحد میشیم؟ ...

شاید ...و هزاران شاید دیگر...

خدایا فقط ازت میخوام نتایج این مذاكرات برای كشورمان غرور و سربلندی بیاورد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :